ادامه داستان انجمن شاعران مرده

"شاگردان جدید!رمز موفقیت شما برچهار رکن استوار است؛و این برای کلاس هفتمی هاوشاگردانی که از مدارس دیگر آمده اند نیز به همان میزان صدق می کند."

با این اشاره ی او به شاگردانی که از مدارس دیگر آمده اند،تاد اندرسن در صندلی خود جابه جا شد وچهره اش ،به خود آمدن او را نمایان ساخت.

"این چهار رکن شعار این مدرسه است و شالوده زندگی شما خواهد شد."

"ریچارد کامرون،نامزد انجمن ولتون!"

نولان که این را گفت ،یکی از پسر های پرچمدار از جا پرید وفریاد زد:

"بله قربان!"

در نگاه پدرش که در کنار او نشسته بود،برق غرور درخشید.

"کامرون،سنت چیست؟"

"سنت،آقای نولان،عشق به مدرسه و کشور وخانواده است.سنت ما در ولتون این است که بهترین باشیم!"

"بسیار خوب....آقای کامرون."

"جرج هاپکینز ،نامزد انجمن ولتون!افتخار چیست؟"

کامرون با آداب تمام نشست و پدرش لبخند رضایت آمیزی زد.

پسر جواب داد:

"افتخار،در متانت وعمل به وظیفه است!"

"بسیار خوب آقای هاپکینز ،ناکس اورستریت،نامزد انجمن افتخار!"

ناکس نیز که پرچمی در دست داشت،ایستاد:

"بله قربان!"

نولان پرسید:

"انضباط چیست؟"

"انضباط ،حرمت نهادن به والدین ،آموزگاران و مدیر است.انضباط از درون سرچشمه می گیرد."

"متشکرم آقای اورستریت.آقای نیل پری،نامزد انجمن افتخار!"

ناکس لبخند زنان نشست.والدینش که در دو طرف او نشسته بودند به علامت تشویق دستی به پشتش زدند.نیل پری برخاست.سرتاسر جیب سینه ی روپوش او پر از نشان ها و مدال های افتخار بود.پسر شانزده ساله از روی وظیفه شناسی ایستاد وبا جدیت به مدیر نولان خیره شد.

"سرفرازی ،آقای پری!"

پری با صدای بلند و لحنی یکنواخت ،طوطی وار پاسخ داد:

"سرفرازی نتیجه کار مداوم است .سرفرازی نتیجه کار مداوم است.سرافرازی رمز پیروزی است،چه در مدرسه ،چه درهر جای دیگر."

سپس نشست و مستقیما به سکو خیره شد.

در کنار او ،پدر بی لبخندش _سنگ چشم وساکت_بی آن که حتی به گفته ی پسرش اعتنا کند،نشسته بود.

مدیر نولان ادامه داد:

"آقایان ،شما در ولتون سخت تر از تمام دوران زندگی تان کار خواهید کرد؛پاداش شما همان موفقیتی است که ما از شما انتظار داریم.

"به علت بازنشسته شدن معلم انگلیسی محبوب ما آقای پورتیوس،امیدوارم در این فرصتی که پیش آمده است،با جانشین ایشان یعنی آقای جان کیتینگ،که خود از فارغ التحصیلان پر افتخار این مدرسه است،آشنا شوید.ایشان در چند سال اخیر در مدرسه ی بسیار معتبر چستر در لندن تدریس می کرده اند."

آقای کیتینگ که در جمع سایر استادان نشسته بود،به نشان احترام و پاسخ به معرفی اش ،کمی به جلو خم شد.او سی تا سی و پنج سال سن ،مو ها و چشم هایی قهوه ای وقدی متوسط داشت،با چهره ای معمولی.با آن که ظاهری وی محترم وادیبانه می نمود،اما پدر نیل پری این معلم جدید زبان انگلیسی را با بدگمانی برانداز می کرد.

نولان گفت:

"به منظور حسن ختام مراسم،مایلم قدیمی ترین فارغ التحصیل ولتون را تریبون دعوت کنم.آقای الکساندر کارمایکل ،دانش آموخته ی سال 1886!"

در حالی که همه به احترام او به پا خاسته بودند و کف می زدند ،پیرمردهشتاد ساله با نخوت پیشنهاد کمک اطرافیان را رد کرد وبا کندی آمیخته به زحمت وتقلا خود را به سکوی خطابه رساند.چند کلمه ای زیر لب ادا کرد که حاضران به سختی توانستند دریابند؛وبا سخنان او،مراسم به پایان رسید.دانش آموزان و والدین به ردیف از تالار بیرون رفتند و در هوای سوزناک محوطه دبیرستان ایستادند.

بناهای سنگی باد وباران دیده ی ولتون و سنت ریاضت گونه ،آن را از محیط اطراف خود جدا کرده بودند.مدیر نولان به مانند نماینده ی پاپ که یکشنبه روزی در خارج از کلیسا ایستاده باشد،در فضای بیرونی مدرسه،خداحافظی شاگردان و والدین شان را تماشا می کرد.

مادر چارلی دالتون موهای پسرش را  از روی چشمانش کنار زد و او را تنگ در آغوش فشرد و پدر ناکس اورستریت در حالی که با او در گوشه و کنار محوطه مدرسه قدم می زد و به مناظر اطراف اشاره می کرد،به گرمی دست او را فشرد.پدر نیل پری خشک ایستاد و مدال های افتخار روی روپوش پسرش را مرتب کرد.تاد اندرسن تنها ایستاده بود وسعی داشت با نوک کفش ،سنگی را از زمین بیرون بیاورد.والدینش در نزدیکی او با زن وشوهری گپ می زدند و هیچ توجهی به پسرشان نداشتند.تاد که با خجالت به زمین خیره شده بود،وقتی متوجه شد که مدیر نولان به او نزدیک شده است وسعی می کند تا نگاهی به کارت اسم او بیاندازد،یکه خورد وبه خود آمد.

"آقای اندرسن جوان،برادر شما یکی از بهترین شاگردان ما بود؛از شما هم این انتظار هست که جایگاه ممتاز اون رو تصاحب کنید."

تاد به لحن سستی گفت:

"متشکرم،قربان."

نولان از او دور شد.دور و بر والدین و شاگردان قدم می زد،با آن ها احوالپرسی می کرد وتمام مدت لبخند به لب داشت.وقتی به آقای پری و نیل رسید،ایستاد و دستش را بر شانه ی نیل گذاشت و گفت :

"آقای پری ،ما انتظار های بزرگی از شما داریم."

"متشکرم،آقای نولان."

آقای پری به نولان گفت:

"اون توقعات ما رو برآورده می کنه."

نیل گفت:

"تمام سعی خودم رو می کنم ،آقا."

نولان دستی به شانه ی او زد و گذشت.دید که چانه بسیاری از پسرهای کوچک تر می لرزد و به هنگام خداحافظی با پدر ومادرشان،که شاید برای نخستین بار بود،اشک از چشمان شان سرازیر می شود.

پدر یکی از شاگردها در حالی که به سرعت دور می شد،لبخندزنان دست تکان داد وگفت:

"کم کم از اینجا خوشت میاد."

پدر دیگری با تشر به پسر متوحش و گریانش گفت:

"بچه نباش."

جمع پدر ومادرها کم کم پراکند و اتومبیل ها از آن جا دور شدند.پسر ها خانه جدیدی در دبیرستان ولتون داشتند که در میان جنگل سر سبز ولی سرد ونمناک ورمانت،گویی از دنیا جدا بود.

پسری ناله کنان گفت:

"من می خوام برم خونه!"

یکی از شاگردان کلاس بالتر دستی به پشتش زد و او را به سمت خوابگاه برد.

ادامه دارد....

/ 9 نظر / 17 بازدید
کیامهر

سلام زی زی جوجوی عزیز من به روزم ممنون از محبتت این برزخ جهنمی انقدرخوبه که به بهشت و رنگین کمون نیازی نیست متاسفانه هنوز داستانت رو نخوندم در اولین فرصت می خونم به روزم

snider

شما خوبین؟ سلامتی؟ وقتی می نویسی دستات نمی لرزه؟ واکنشاتون طبیعیه؟ فکر کنم وبلاگ نویسا دچار یه مریضی مرثی شدن!!! واکسنشو زدین؟

شادی

جناب snider منظور شما این پسته!؟ شما میدونید جریان چیه!؟

snider

ها؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اصلا نفهمیدم منظورتون چیه!!!!! نه. منظورم این پست نیست. کلا گفتم. خانوم نجفی شما هم نگران نباشید. این بیماری هنوز علائمش در شما ظاهر نشده. البته فکر کنم داره میشه!!! الان شما (توی این نظرات) چی گفتین؟ من که چیزی از صحبت های شما دستگیرم نشد[متفکر]

شادی

ببین سهم امروز مارو ندادی ها!!!! زیاد بشه ما نمیتونیم بخونیم،اونوقت کی پاسخگوئه؟!

سرگردون

سلام تازه از سرگردون طنز --- چه کسی ندا رو کشت --- تشریف بیارین

شادی

سهم امروزمون رو هم که ننوشتی!!!!!!!!!!!!!!! عمرا اگه همش رو با هم بذاری بخونم... [قهر]

دختری از یک شهر دور

سلام... وای تو چقدر زود زود آپ میکنی یه ذره یواش برو ما هم برسیم آخه بهت[ماچ][زبان]