تو مرا ز یاد برده ای؟

وقتی صدای قدم ها در جاده ای نمور و خلوت می پیچد،من به باران می اندیشم ،به بارانی که آمده است اما من از آن بی بهره مانده ام.در این مه سپید هیچ نوری پیدا نیست و جاده تنها با قدم های من است که ادامه می یابد.عجیب است چقدر پیچ ها زیاد شده اند .صدای قطره آبی که بر سنگی می چکد از دور دست می آید ،چقدر تنهام!

عجیب است که هنوز مقصد بعدی پیدا نیست،اما بیش از آن که راه و مقصد گمشده باشند،من گمشده ام!!!

چه سخت است از این کوه بالا رفتن زمانی که هیچ صدای گامی در نزدیکی نیست.اگر این راه نمور در دید نبود،می اندیشیدم که سرابی می بینم که گاه نزدیک می شود و گاه دور.

اما هیچ سرابی در باران نیست،چون که سراب فقط متعلق به خورشید است.

شاید این جا باید توقف کرد،تا نگاهی به عقب انداخت و سپس اندیشید که چگونه باید ادامه داد و از این ترسانم که چرا هیچ دستی در کنار م نیست،تو مرا از یاد برده ای؟

 

/ 0 نظر / 29 بازدید