آفریقا مکه ای دیگر!

فکر کردم حالا که اونجا نوشتم من نویسندم وداستان می نویسم بهتره یکی از داستان هام براتون بذارم.

آفریقا مکه ای دیگر!
امروز از ظهر که بابا خانه آمده بود متوجه شده بودم که از چیزی ناراحت است چون دائم روی  کاناپه می نشست و دستش رو زیر چانه اش می زد ، متفکرانه به نقطه ای خیره می شد و بعد از چند دقیقه از جایش بلند می شد و طول اتاق را بالا و پایین می رفت،در حالی که زیر لب غرغر می کرد. با اینکه گاهی صدایش بلند می شد اما هر چی سعی می کردم نمی فهمیدم راجع به چی زیر لب با خودش حرف می زند.مامان که از کارهای بابا و این بی قراری هایش خسته شده بود ،رفت و به بابا گفت:"وای مرد دیوونهمون کردی !اون ها می خواند برن مسافرت تو چرا حالا ناراحتی؟ببین هیچکدام از همکارات براشون مهم نیست اونوقت تو به جای همه داری حرص می زنی!"
بابا هم در جواب مامان گفت:"تو متوجه نیستی شاید اون ها بتونند بی خیال باشند اما من یکی عمراً!"بابا با این "عمراً"گفتنش به مامان فهماند که حریفش نمی شود برای همین مامان مثل یک شوالیه ی شکست خورده از میدان نبرد به آرامی بیرون رفت.تا بعدظهر حال بابا کمی بهتر شد. کمتر راه می رفت و زمزمه هایش هم کمترشده بود.نزدیکی های غروب بود که زنگ در به صدا در آمد .مامان از تو آشپزخانه بلند گفت:"ترانه ببین کیه؟من دستم بنده!"رفتم آیفن را برداشتم و     پرسیدم :"کیه؟"از آن طرف آیفن جواب آمد:"ما از همکارهای پدرتون هستیم برای دیدنشون مزاحمتون شدیم"من که تعجب کرده بودم همین طور که کلید آیفن را برای بازشدن در فشار می دادم، گفتم :"بفرمایید داخل!"و آیفن گذاشتم. در همین حین مامان از آشپزخانه بیرون آمدو گفت:"کی بود؟"
_"همکاربابا!" مامان با تعجب بیشتری گفت"همکار بابا؟"
مامان به سمت اتاق رفت ومنم پشت سرش رفتم ،در حالی که فکر می کردم خوبی خانه طبقه چهارم آن هم بدون آسانسور این است که تا مهمان ها به بالا برسند،ما وقت داریم هویتشان را ودلیل آمدنشان را کشف کنیم در همین افکار بودم که متوجه شدم بابا گفت:"من نمی دونم کی هستن ؟کسی قرار نبوده خونه ما بیاد"
مامان گفت:"حالا که اومدن برو لباست رو عوض کن بعد هم برو دم در برای استقبالشان.  ترانه!  تو هم همین طور اونجا واینسا برو خونه را مرتب کن تا منم برم برای پذیراییشان  میوه حاضر کنم"مامان همیشه مدیریتش در مواقع اورژانسی خیلی خوب است چون خیلی سریع وظایف را تقسیم می کند.من سریع هر چیزی که امیرعلی ،داداشم  ریخته بود، را از وسط اتاق مهمان جمع کردم و بعد رفتم تا لباس مناسب بپوشم البته گوش هایم را تو اتاق جا گذاشتم چون خیلی کنجکاو شده بودم.لباس عوض کردنم داشت تمام می شد که صداهای غریبه ای را شنیدم که با بابا داشتند احوال پرسی می کردند ،احتمالاًیک مرد و یک زن بودند.فوراً به اتاق مهمان رفتم و بهشان سلام دادم.روی یک مبل نشستم . همکار بابا مردی میانسال بودکه به نظر هم مرد خوبی می رسید ،زن میانسالش هم همین طور به نظر می آمد.مامان با سینی چای وارد شد و همکار بابا همراه زنش از جایشان بلند شدند با مامان سلام علیک کردند.مامان سینی چای را بعد از کلی تعارف و احوالپرسی جلویشان گرفت .وقتی مامان نشست رو به بابا گفت:"خوب نمی خواهی همکارت رو به ما معرفی کنی؟"
بابا در جواب گفت:"آقای بهروزی رئیس شرکت است و ایشان هم همسرشان هستند"
مامان خیلی تعجب کرد البته من هم بیشتر تعجب کردم.همکار بابا که حالا می دانستم رئیسش هست به خنده گفت:" رئیس چیه؟ما کوچیک آقای صادقی هستیم"
_"اختیار دارید این چه حرفیه!"بابا این جمله را با دستپاچگی گفت.
_"غرض از مزاحمت دیروز آقای صادقی اداره نبودند امروز هم که ایشون آمدند بنده نبودم ،این شد که برای خداحافظی با ایشون و طلب حلالیت به اینجا آمدیم"مامان گفت:"ایشاالله به سلامتی کجا؟مکه؟!"آقای بهروزی گفت:"خیر.به آفریقا می رویم"مامان که تعجب زدگی حسابی از چهره اش هویدا بود پرسید:"مگه برای آفریقا رفتن هم طلب حلالیت می کنند؟"این بار خانم آقای بهروزی گفت:"می دونید نمی دانم چرا همه فکر می کنند آدم باید برای رفتن به مکه  فقط طلب حلالیت کنه ،درسته که این جز کارهایی که برای مکه رفتن حتماً باید انجام داد ،اما من فکر می کنم این کار رو خدا و پیامبر برای مکه رفتن سنت کردن تا ما الگو برداری کنیم و برای سفرهای دیگرمون هم همین کار رو بکنیم چون ممکن این سفرها به سفر آخرتمون ختم بشه،بالاخره همیشه باید آماده بود"مامان خیلی از حرف های خانم بهروزی خوشش آمدوگفت:"وای خدا نکنه!اما واقعاً راست می گید ،خیلی بد است که ما این سنت رو در مورد سفرهای دیگرمون رعایت نمی کنیم"وبعد در ادامه پرسید :"حالا چرا آفریقا؟"مامان یک خوبی دیگر هم که دارد این است که مثل من کنجکاو است و من اصلاً لازم نیست برای فهمیدن جواب سوالاتم تلاش کنم چون مامان جواب همه را پیدا می کندفقط کافی است به موقع در کنارش باشم.آقای بهروزی گفت:"والا ،من و حاج خانم دوبار،یک بار وقتی تازه ازدواج کرده بودیم و یک بار هم بعد از ازدواج بچه هایمان مکه رفتیم ،بعد این دفعه از شما چه پنهان نشستیم با خودمون فکر کردیم ،دیدیم این اصلاً صحیح نیست که ما هر وقت خواستیم بریم سفر خارج  به مکه بریم ،هر چند بر هر مسلمان واجبه که اول یک سفر حج بره ،اما گفتن یک بار واجبه،درسته که ثواب داره اما ما تو قرآن خوندیم که در زمین گردش کنید و از سرگذشت مردم با خبر شوید وعبرت بگیرید،اتفاقاً یکی از دوستانم نیز پارسال برای دیدن آبشار ویکتوریا که دومین آبشار بلند دنیاست ،  به آفریقا رفته بود یک شب بعد از سفرش به منزلمون آمد وبه من گفت:"به جان تو حاجی نمی گم آبشار ویکتوریا همان مکه است ها اما آنقدر با شکوه و با عظمت که کمتر از مکه نیست!اصلاً آدم آبشار رو که می بینه بی اختیار یاد خدا و عظمتش می افته"با این تعریف هایی که اون کرد حسابی ما علاقمند شدیم که به آنجا بریم البته این دوست من جاهای زیادی می ره و اولین سفرش هم همون حج بوده ولی اعتقاد داره سفر به جاهای مختلف دنیا و دیدن پدیده ها حتی پدیده های دست انسان مثل اهرام ثلاثه مصر هم با اجر وثواب .چون خداوند در قرآنش فرموده. ما هم دیدیم راست می گه واقعاً رفتن و دیدن شکوه و عظمت پروردگار در آفریقا مثل رفتن به مکه است اینکه می خوایم به مکه ی دیگری برویم"ما همه محو سخنان آقا و خانم بهروزی شده بودیم ،آقای بهروزی بعد از مکثی کوتاه رو به پدر گفت:"آقای صادقی بدی اگه از ما دیدی حلال کن ،برای یک ماه مرخصی بی حقوق گرفتم فعلاً  جای من آقای مهندس افروز مدیر با ایشان کمال همکاری رو داشته باشید"بابا گفت:"خواهش می کنم ما جز خوبی از شما ندیدیم"بعد از اینکه آقا و خانم بهروزی چای و میوه یشان را خوردند و کمی دیگر با باباو مامان حرف زدند ،رفتند.بعد از رفتن آن ها مامان رو به بابا گفت:"دیدی مرد!قضاوت عجولانه می کردی می گفتی از پول شرکت می خواند برن دنبال خوشی و مسافرت!اولاًاز پول خودشان می خواند برند دوماًآقای بهروزی مرخصی  بدون حقوق گرفته "بابا با قیافه ای که شبیه انسانهای درمانده بود گفت:"راست می گی!"من تازه علت بی قراری ظهر بابا را فهمیدم ،خاطره امروز را در دفترم نوشتم و اسمش را گذاشتم آفریقا مکه ای دیگر ،در آخر هم تصمیم گرفتم وقتی بزرگ شدم حتماً بعد از مکه ،به آفریقا بروم.
نویسنده:زی زی جوجو

راستی نظر یادتون نره

/ 32 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیرا

سلام عزیزم داستان قشنگی بود اسم جالبی داشت(آفریقا مکه ای دیگر)اسم داستانت آدم را جذب میکنه که ببینه مکه چه ربطی به آفریقا داره در هر حال خیلی جالب بود مرسی خبر دادی فعلا[گل]

دخترخانمها و آقاپسرا

سلام [چشمک] بابا به دل نگیر منم از همون اول اینو به چشم یه داستان خوندم[پلک] اینجوری گفتم اعتماد به نفست بره بالا...[نیشخند]

شفيقه

سلام نظر منم عوض شد بعد مكه به امريكا ميرم

شفيقه

ببخشيد به افريقا ميرم .چه سوتي خفني دادم

هلیا

آخی مثل همیشه قشنگ بود راستش منم خیلی دوست دارم برم آفریقا البته افریقای جنوبی برای دیدن دماغه امید از یکی از دوستای مامانم شنیدم که واقعا قشنگه راستش آخر دنیاست یه جورایی فکر کن از یه طرف آبهای گرم و از یه طرف آبهای سرد و یخچالهای قطبی خیلی عجیب و قشنگه[چشمک]

محمد (خط خطی ها)

سلام تعبیر جالبی بود اگه یک کم کوتاه تر بنویسی همه حتما می خونن[گل]

محمد (خط خطی ها)

سلام امشب به جات سیر می خورم[نیشخند] سلام به خونوادت برسون راستی تو شبای قدر برای ما هم دعا کن[گل]

روزبه

سلام گفتی کدوم دانشگاهی من دانشگاه هنر تهران میخونم داستانت خوب بود ولی انگار اخرش داشتی کم میاوردی بیشتر تمرین نوشتن کن

دوست جونت

عزیزم پس از کجا میشه فهمید که کلوب اقای گلزار برای بانوان علامت ممنوع زدن؟ من که پیدا نکردم مطلبشو.