چقدر دلم تنگ شده بود.......

بذار از اول بگم از جاده ،از ذوق من برای دیدن همه چیز ،برای نیروگاه برقی که همیشه جرقه می زنه میون یک عالم ابر سفید،که یک علامت همیشگی ،یک نشان که دارم به شهر نزدیک یا دور می شم ،برای دودکش های بلند آجرپزی که خیلی وقته دیگه توشون آجر نمی پزن ،برای تونلی که حتی قد ۵دقیقه هم طول نمی کشه تا ازش عبور کنی،برای سیلو قدیمی ،برای چراغ قرمز که هنوزم نمی دونم چرا بهش می گن چراغ قرمز و خیابون ها........

وای چقدر حال می ده بازگشت به خونه ،..چقدر خوبه که جایی هست که آدم بهش تعلق داره....چقدر خوبه شهری هست که من از در ودیوارش خاطره دارم.چقدر خوبه...

کوه الوند مثل همیشه زود سروکله اش پیدا شد .

چقدر زود اون روزها گذشت که صبح بیدار می شدم اول الوند می دیدم شب که می خوابیدم الوند می دیدم ،واین کوهستان چه عشقی با آدم می رسونه....

یادت خدا جونم چقدر گشتم تا یک اسم دیگه روش بذارم واسمش گذاشتم کوه کاهویی های عزیزم،آخه وقتی یک دسته کاهو می گیری وبه بالای برگ های ناهماهنگش نگاه می کنی انگار که داری به الوند وقله های اطرافش نگاه می کنی.

امروز دلم می خواست بهش بگم:" متشکرم که اونجا وایستادی وهنوز سرجات هستی،تا حالا حس نکرده بودم چقدر دوست دارم "،حتی اون روزهایی که ازت بالا می کشیدیم وطلوع آفتاب تماشا می کردیم اینو نفهمیدم که چقدر خوشحالم که الوند این جاست نه هیچ جای دیگه،واین قدر بخشنده است که اجازه می ده ازش بالا بریم وطلوع تماشا کنیم.

حالا فکر می کنم کاش بیشتر ازش بالا رفته بودم....با این که الان تله کابین زدن من دوست ندارم ازش استفاده کنم آخه فکر نکنم به اندازه بالا کشیدن از اون سنگ ها وصخره ها که بعدش الوند به خاطر این همه زحمت یک طلوع زیبا ویک افق پر از پرنده هدیه می ده ،لذت بخش باشه.

من که همیشه اون بالا محو بودم(٠میدان میشان)،دفترم باز می کردم وشعر می گفتم برای الوند،یادش بخیر آذین به این شعر گفتن های من می خندید.یادش بخیر که با آذین افتادیم توی گِل ومجبور شدیم در حالی که مانتوهامون تنمون بود توی آب سرد رودخونه بشیورمیشون وبعدشم بشینیم جلو آفتاب تا خشک شیم .چقدر شیرین بود که همه اون جا گِلی می شدن  چون سُر بود واون عشایر چه بی خیال وآسوده نسبت به زمین خوردن های ماشهری ها ،روی تپه راه می رفتند وما با تعجب از خودمون می پرسیدیم:چرا اون ها سُر نمی خورن؟تعجب

من همیشه فکر می کردم ،شاید چون الوند اون ها رو خیلی دوست داره.

یادش بخیر آبشار گنج نامه ....که حالا این روزها مردم به جای رفتن به کنار آبشار ،یک دونه آب نما می خرن ومی ذارن تو خونشون وحال می کنن ،البته به قول خودشون!

وکتیبه هایی که هیچ وقت درست وحسابی معنیشون نخوندم!همون کتیبه های عصر هخامنشی!

چقدر جالب بود برام خونه مادربزرگ با اون پنجره های مربع رنگی روی درب خونه ،که وقتی نور خورشید ازش عبور می کنه همه جا رنگی می شه.

چقدر این در دوست داشتم نمی دونستم...

چقدر دلم برای حوض شش ضلعی تنگ شده بود ،حوضی که سقفش درختان انگور ،وخنکی آب درون حوض....

چقدر دلم برای حوض زیر زمین وماهی های قرمزش تنگ شده بود،ماهی هایی که من همیشه از زنده بودنشون متعجبم ،چون مامانی گاهی ظرف هایی که مایع ظرفشویی بهشون هست تو همون حوض ماهی ها می شوره ومن هاج واج می مونم که این ماهی ها از کجا اومدن که هنوز زنده اند؟تعجب

چقدر دلم برای کوزه آب آقاجون تنگ شده بود ،همون کوزه ای که همیشه تو زیر زمین ومال آقاجون یعنی همه می دونن نباید ازش آب بخورن،انگار که تو اون کوزه آب مقدس ِ

که مخصوص آقاجون!

جالب که طعم عجیبی هم داره!

دلم تنگ شده بود برای اتاق اسرار آقاجون!اتاقی که همیشه درش بسته است ووقتی بچه بودم آقاجون می ذاشت برم داخلش وبهم یک شکلات می داد،که طعم اون شکلات هنوزم زیر دندونم واز وقتی بزرگ شدم دیگه نه به اتاق آقاجون رفتم ونه دیگه شکلات گرفتم.

اما هنوزم اتاق اسرار،برای این که توش از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا می شه!ومن همیشه از این متعجبم که چطور این قدر این اتاق شلوغ وپر از همه چیز اما آقا جون هر چی که بخواد همیشه توش به راحتی پیدا می کنه؟تعجبتعجب

دلم تنگ شده بود....

وقتی صدای بچه ها رو شنیدم ووقتی سوپرایز شدنشون دیدم ،چقدر شعفم زیاد شد.

دلم برای همشون تنگ شده بود.

برای ایستگاه هم دلم تنگ شده بود ،حتی با وجود این که نمی دونم چرا بهش می گن ایستگاه ،چون هیچ تابلویی اون جا نیست که نوشته باشه ایستگاه!

دلم برای میدون دانشگاهی که اسمش میدون جهاد هم تنگ شده بود.

انگار مردم شهر من هم مثل من همیشه دوست دارن جاهایی رو با یک اسم دیگه صدا کنن اسمی که فقط متعلق به همون جاست.

دلم برای مغازه ها ،فروشنده ها شون...حتی اون مغازه روسری فروشی که مامان گلزار بهش می گه وگوری برره،بس که سوسول.

برای ناجی ،همون کسی که دوبار مُرد وتا سردخونه رفت ولی زنده برگشت ،که نمی دونم اسم واقعیش چیه!اما مردم بهش می گن ناجی!که تو عطاریش از روغن مار تا صابون ببر داره وهزار جور چیز عجیب غریب دیگه ......که هیچ وقت کسانی که ازش خرید می کنن نمی دونن چیزی که اون یکی می خره برای چی خوبه وبه چه کاری می آد.

برای بوعلی ،برای بوعلی که تمام صبح هایی که مدرسه می رفتم از کنارش رد می شدم وچه حالی داشت!وچه زود گذشت!

برای تمام درختای خیابون بوعلی،همه اون هایی که روشون اسم گذاشتم مثل نیک سربریده ،خانواده کت پوش ها...حتی برای کنده قرار من وآذین هم دلم تنگ شده بود.

نمی ئونم دلم برای چی تنگ نشده بود...

وای ساناز!چند سال با هم دوستیم؟

قد 5 سال از عمرمون کم ،15 سال!

واین که هنوزم هر وقت می بینمش بعد از سلام جفتمون می زنیم زیر خنده ،چرا؟

نمی دونم.همیشه نمی دونیم به چی می خندیم.

این روزها همه رو یک مدل دیگه می بینم ،همون مدلی که مجنون به خسرو می گفت:تو مو می بینی من پیچش مو!

راستی دلم برای سینما 2000هم تنگ شده بود ،این اسمی که من روش گذاشتم وحالا خیلی ها بهش می گن سینما 2000،آخه این جایی که دور میدون بوعلی وهمیشه کلی پیرمرد وجوون می شینن روی نیمکت ها وبه عابرین ره گذر نگاه می کنند و با هم حرف می زنند.

خوب چون سینماش سه بعدی من بهش می گم سینما 2000

یادش بخیر یک سری یک مسافرهایی اونجا اومده بودند ،فکرده بودن فضای سبز ،اونجا بساطشون پهن کرده بودند وناهار می خوردن وگوجه وخیار خورد می کردن وما همه به اون ها می خندیدیم که نمی دونند کجا نشستن!

هیچ همدانی محض تابلو شدنم اونجا ،روی چمن ها با خانواده اش تخمه هم نمی شکنه ،چه برسه به این که غذا بخوره وگوجه وخیار خورد کنه....به قول دوستم مگه پارک!

خیلی بد!آدم ندونه مردم یک شهر درباره ی بعضی نقاط چه نظرهای مشترکی دارند ،چون ممکن سر این ندونستن کلی ضایع بشن!

اون روز من هیچکس ندیدم که موقع رد شدن  اول چشم هاش گرد نشه و بعد نخنده!

حتی دلم برای سنگ گرانیت ها تنگ شده بود!

معلممون می گفت توریست ها وقتی می آن تعجب می کنن ومی گن عجب شهر ثروتمندی که بیشتر جاهاش با سنگ گرانیت ساختن!

دلم برای شیر سنگی هم تنگ شده بود.که آخرش بعد این همه سال نفهمیدم شیر سنگی درسته یا سنگ شیر!

همیشه یک جماعتی دورش هستن!گاهی جماعتی توریست خارجی یا داخلی که هی چپ راست ازش عکس می گرفتن وگاهی جماعتی علاف وبی فرهنگ که یا روش حکاکی می کردن  ویا بچه هاشون به یاد اون حیوون اسباب بازی ها که توش یک سکه می انداختی و آهنگ می زد وحرکت می کرد ،سوار می کردن!

البته بماند که وقتی بچه بودم یک روز که ساناز رفته بودیم ،یک جماعت توریست خارجی ازمون خواستن بشینیم رو شیر تا ازمون عکس بگیرن،اما من نتونستم برم بالا ،وچند سال بعدتر واسعه این که حسرتم در بیاد یک روز با ساناز ازش بالا رفتیم وخندیدیم.

اسم پارک دم خونمون گذاشتم پارک ژوراستیک!چون که کلی درخت با شکلای جالب داره!مثل دایناسورها!

درخت دعا گوی عزیزم!هم اینجاست ،شکلش یک مدلی که انگار دستاش به صورتی بالا گرفته که می خواد دعا کنه.

همون درختی که جسد لاک پشت بیچاره ام پایینش با ساناز خاک کردیم وبا ساناز حتی براش سالگردم گرفتیم.

با همون تابی که همیشه برای من تاب!

همون تابی که سرم شکوند ولی باز هم سوارش شدم وهنوزم قد همون روزها دوستش دارم.

ولی امروز که به خونه اومدم ،اول دیدمش اما بعد دوباره سرم برگردوندم ،نبود.

تاب عزیزم نبود!

خیلی شوک بدی بود!گیج شده بودم !

رفتم جایی که همیشه جاش بود !

یک جوری به جای خالیش خیره شدم وزمین نگاه کردم که انگار اون تاب روی زمین گمشده ومن می خوام پیداش کنم ،عابرها یک مدلی نگاهم می کردن!

یک بغض تو گلوم بود.

اومدم خونه و گریه کردم!برای تاب عزیزم! تابی که همیشه دوستم بود !از اول ابتدایی تا20سالگی!

ساناز می گه نباید گریه کنی ،تو که رفتی.ولی مگه می شه!

آدم که دوستاش یادش نمی ره!اون تاب مال من نبود ،اما قد 13سال حق دوستی ،قد این که تو این 13 سال به یاد ندارم سر هیچ بچه ای جز سر من شکونده باشه ،قد یکم مال من بود!

دوست من بود!

کی قد من دوستش داشت؟کی شب ها قبل از خواب نگاهش می کرد؟به یادش بود؟همه فقط وقتی هوا خوب بود می رفتن سراغش ولی من تو زمستون،پاییز،تو بارون،تو برف،تو باد،آفتاب تو عید ها که همه می رفتن عید دیدنی حتی موقع کنکور من به سراغش می رفتم وتنهاش نمی ذاشتم.

می دونستم که اون دوست داره باعث شادی آدم ها بشه!

حتی با وجود نگاه عابرانی که فکر می کردن من برای تاب سواری بزرگ شدم!

هیچکی قد من از دست پسر بچه های شیطونی که دائم می شکستنش عصبانی نمی شد!

نمی دونم اون جای کی تنگ کرده بود.

اون که جز شاد کردن کاری نداشت.

هر شب یک عده ای سوارش می شدن و می خندیدن !

دختر وپسرهای جوون !

نامزدها!

بچه ها!

ومن به تاب نگاه می کردم که چقدر خوشحال بود که داره اون ها رو می خندونه!شاد می کنه و یاد بچگیشون می اندازه!

نمی دونم شاید اونم وقتی دید که من رفتم ،دلش گرفت و رفت!

شاید!

ولی دلم براش تنگ می شه!

کی می دونه شاید یک روزی دوباره دیدمش!دوباره!

من می تونم تشخیصش بدم ،به قول اون شیر تو کارتون مادگاسکار که به دوستش گفت :تو با بقیه گورخرها فرق داری چون همه گورخرها زمینه مشکی دارن با راه راه سفید ولی تو زمینه سفید داری با راه راه مشکی!

اونم تنها تاب دنیاست که با همه تاب ها فرق داره!

فرقشم این که سرم شکوند و کم مونده بود کورم کنه.

 

فکر کنم شدم شبیه عاشق ها!دیوونه ها!

مثل روز آخر پیش دانشگاهی که من می گفتم وبقیه بچه ها گریه می کردن،مثل مداح ها!

ومعلم عربیمون که اصلا ازش خوشم نمی اومد ،هاج واج بهم زل زده بود ومی گفت بهت نمی آد این قدر احساساتی باشی!وسعی می کرد دل داریم بده!

دلم برای حوزه هنری هم تنگ شده ،حوزه هنری که از نگهبان دم درش تا رئیسش دوست دارم و آدم های جالبی هستن!

برای روزهای پنج شنبه که همه بچه ها دور هم جمع می شدیم وفیلم بلند نگاه می کردیم !برای روزهایی که بچه ها فیلم های ساخته خودشون نمایش می دادن!شیرینی می آوردن!واون وقت دیگه جای سوزن انداختن نبود!چقدر می خندیدیم!

چقدر آخرش بچه ها از فیلم های هم تعریف می کردن!مثلا مسئول بخش سینمایی(که خیلی بامزه وشوخ)تهیه کننده بود ،بعد از کارگردان مصاحبه می کرد و در مورد تهیه کنندگی وروال ساخت فیلم می پرسید ،بعد کارگردان از تهیه کننده تشکر می کرد وکلی ازش تعریف می کرد.

ومن همش می خندیدم که چقدر ما خودمون تحویل می گیریم!

یکی ببینه می گه این ها فکر کردن بزرگ ترین سینماگران دنیا هستن که این قدر خودشون تحویل می گیرن.

حتی جشن 100 سالگی هم گرفتیم وکیکشم فوت کردن اما به ما کیک بسته بندی دادن معلوم نشد که کی اون کیک خورد؟

برای بلوار ارم و صبح های جمعه که با بچه ها می رفتیم پیاده روی!

اون پیرمردی که من ستایشش می کردم ولی بچه ها مسخره بازی در می آوردن ومی گفتن تو دوستش داری!

من ستایشش می کردم برای این که با وجود این که پیر بود ،عصا به دست بود وگام هاش قد یک بچه تازه راه افتاده کوتاه بودوحرکتش لاک پشت وار بود ،هر جمعه مثل ما می اومد پیاده روی و قد ما پیاده روی می کرد.

اونم تنهایی!زیر سایه کمی می نشست و بعد دوباره می رفت.من یک بار بهش گل دادم و باهاش حرف زدم.

وهر جمعه از این که می دیدمش شاد می شدم ،و می گفتم وای خدای من چقدر خوبه که ادم تو پیری هم این قدر امید و انگیزه داشته باشه.امیدوارم منم وقتی پیر شدم مثل اون باشم.

یک بار نیومد ،خیلی نگران بودم از این که شاید مرده باشه و دیگه نیاد اما بازهم اومد!

دلم برای تپه عباس آباد تنگ شده!

برای اون پله هاش که هنوزم نمی دونم چندتاست!آخه هر کی چه مسافر چه از همشهری ها وقتی می ریم به عشق شمردن پله ها ازشون بالا می ریم،اما همیشه هم برای دفعه بعد یادمون رفته چند تا بود.من که فکر می کنم بهتره همون اولش یک تابلو بزنن وتوش بنویسن چندتاست تا مردم این قدر علاف نشن!

البته اون بالا خدایی !خیلی با حال!شهر زیر پاتون !واون تیکه ای که شبیه معبد های بودایی هاست جای خیلی زیبایی!تمام شهر زیرپاتون!ومن فکر کردم جای خوبی برای خودکشی!آخه اون جا نوشته خطر سقوط!ولی من فکر کردم مدل جالبیه برای مردن ،بهتر از این که آدم خودش با طناب حلق آویز کنه یا سم بخوره!

ودلم برای میدان تنگ شده....برای میدانی که همه بهش می گن می دان!انگار که هیچ جا جز اون جا میدان نیست!اسم واقعی اش میدان امام خمینی و اصلی ترین میدان شهر!

دلم برای میدان فردوسی که بهش می گیم فردوسی کوتوله تنگ شده بود.چون قد مجسمه فردوسیش خیلی کوتاه!

دلم حتی برای اون نون خشکی قدیمی محلمون تنگ شده بود.برای همون که من همیشه از بچگی ازش می ترسیدم.چون یک چشمش به خاطر آب مروارید سفید بود ومن همیشه به خاطر گونی که پشتش انداخته بود وقتی کسی اسم بچه دوز می آورد ناخودآگاه یاد اون می افتادم.

ومتعجبم که از همون بچگی که به یادش می آرم پیر بود وحالا هم پیر!

ودلم برای تمام درختای خیابون طالقانی تنگ شده بود!با این که گاهی خسته بودم ،اما اون درخت و سکوتشون این قدر وسوسه انگیز بودن که پیاده می رفتم.

ویک درخت بین همه اون که شکل دست !یک دست از مچ با پنج تا انگشت!که چقدر خودم کشتم تا ازش عکس بگیرم آخرشم عکس درست وحسابی نشد،آخه نه این که کنار خیابون واز موقعی که خیابون طالقانی دارند بزرگ می کنن ،دائم دعا می کنم که اره اش نکنن!

برای طعم کماج !انگشت پیچ !با تمام شیرینی هاش دلم تنگ شده بود!

آخه همدونی ها طعم شیرین دوست دارن ،برعکس تهرانی ها که بیشتر شور وترش خورن!همیشه پای سفره همدونی ها چه موقع ناهار،صبحانه ،شام مربا هست!

ودلم برای پشت بام خونمون هم تنگ شده بود!

/ 7 نظر / 15 بازدید
snider

سلام تبریک میگم. شما و خانوم خانقلی آمار شدین 20 میشه شادیامونو تقسیم کنیم؟ من...[گریه]

snider

راستی شهر قشنگی دارین. اینو خاستم قبلنم بگم. نذاشتین. خوش بگذره.

سمیرا

سلام عزیزم مرسی سر زدی فعلا[گل]

پاتوق دخترپسرای باحال و باجنیه

سلام ممنون از حضور سبزت کم پیدا شدی یواش یواش داشتم فکر میکردم فراموش کردی مارو بعد دیدم نه امتحانات بخصوص درس آمار اجازه نداده به یاد ما باشی... یاعلی

نقطه چین

[گل] تو هم مثل شادی سرشار از عشق و محبتی .. [ماچ]

the one

دیدی هول شدی و فامیلمو سر هم نوشتی؟ فکر کنم فقط همون مامور بود که درست نوشت. خوش میگذره که به ما سر نمی زنی؟[چشمک]

فریده جلیلوند

با درود و سلام خدمت دوست گرامی میلاذ مولود کعبه . علی یاز گل محمدی . حیدر کرار را به تمام شیعیان عالم تهنیت می گویم . از یمن وجود مبارک ایشان روز پدر بر تمامی پدران ایران زمین مسعود بی بی زمستون