رنگین کمان جاده ای از بهشت

مرا نمی کشند؟
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
 

چقدر تو صبوری،چقدر شکیبا

و من چه عجول چه فراموش کار

می دانم که این روزها سعی می کنم گام های طولانی و بلند بردارم و وقتی می بینم که نمی توانم قدم هایم را تا جایی که می خواهم بکشانم سخت اندوهگین می شوم.سخت.........

و مرزها را می بینم.این مرزهای نامرئی که مرا به عقب هل می دهند ،به گام برنداشتن.

گاه اشک می ریزم،گاه امیدوارم به جلو می شتابم.نمی توانم گذر کنم ،کیست که نمی گذارد من بروم؟

چرا عادت داریم غلط های را که می شناسیم را ندیده گرفته و می رویم،باز هم می رویم.

و به احساس می اندیشم ،

به احساسی که حتا قدرت گذر از پشت سیم ها،امواج و الکتریسته را دارد به احساسی که هنوز هم می تواند از پشت مانیتور قلب ها را به لرزه در آورد،خنده ها را به صدا در آورد و اشک ها را جاری کند.

هنوز می توان خوش قلب زیست.این نتیجه گیری امروز من است.

به منع کردن اندیشیدم به این که حضرت رسول فرمود:هر که مومنی را به چیزی سرزنش کند از دنیا نرود تا آن را خود بکند.

و دیدم که چگونه منع کردن ها اعلام می شود و چگونه تکرار برای اعلام کنندگان.

روایت بیست ودوم

"مردم می گفتند:راه های رسیدن به  خدا بسیار است.

جوانمرد اما می گفت:دو راه است و بیشتر نیست.

یکی راه ضلالت و یکی راه هدایت.

راه ضلالت راه بنده به خداست و راه هدایت،راه خدا به بنده.

پس اگر کسی بگوید به سوی خدا می روم،بدان که اشتباه می کند.زیرا تنها کسی می تواند به سوی خدا برود که می برندش که می کشندش.

جوانمرد هنوز داشت می گفت،که او را کشیدند و بردند."

از کتاب جوانمرد نام دیگر تو ،نویسنده عرفان نظرآهاری

نمی دونم چرا منو نمی کشند؟