رنگین کمان جاده ای از بهشت

بهشت گم کردم!
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧
 

تمام عشقم به تو خواهد بود،ای یگانه ترین معشوق من!
 هر گاه به هرکس به غیر از تو می اندیشم یاد تو بیشتر از هر زمان در دلم لانه می کند.
 چه قدر دلم تنگ شده برای اون موقع ها تو بهشت، کنار دروازه ی قصر امید و شادی. یادته !یادته با هم تا کنار دروازه می رفتیم بعد تو می گفتی من نمی یام ولی همین جا منتظرت می مونم تا بیای اونوقت من می رفتم کلی امید و شادی هدیه می گرفتم و به دنبال رویا ها می رفتم .
غروب که بر می گشتم تو هنوز اونجا بودی. اما حالا، حالا چی کنم با این غریبی که نمی دونم هنوز کنار دروازه منتظرم هستی؟
 هنوز اینقدر دوستم داری تا اونجا بمونی؟
 یادته می گفتی تو برو من تا هر وقت تو برگردی اینجاهستم ؟
یادته اون موقع ها وقتی با هم می  رفتیم توی گندم زار هنگام غروب و قتی نسیم شاخه های طلایی گندم ها رو نوازش می کرد از زیبایش چه قدر سر مست می شدم.
 همیشه بهت می گفتم دلم می خواد بعضی موقع ها جای این گندم زار باشم.
 یادته می گفتی وقتی گندم ها رو می بینی یاد من می افتی.
 یادته چه قدر میون اون گندم زار با هم بازی می کردیم .
 حالا من چی کنم که دیگه اون گندم زار نمی بینم؟
حالا هنوزم اونجا می ری؟
 بادیدن گندم ها یاد من می کنی؟
حالا کی پیشته که با اون بازی می کنی؟
می دونستی چه قدر اینجا غریبم
چرا تنهام گذاشتی؟ چرا منو فرستادی زمین؟ مگه دیگه دوستم نداشتی؟
 یادته اون موقع ها همیشه فقط تو بودی که حرف می زدی و من گوش می دادم اما حالا فقط این منم که حرف می زنم و تو به من گوش نمی دی ،حداقل من این جور فکر می کنم. حالا داری جبران می کنی ؟
اخه تو که نمی دونی غم غریبی چه غمی؟ برام بگو ای عشق جاوید من کجا می تونم دوباره ببینمت .کدوم دروازه است که انتظار منو می کشه.
 یادته اون موقع ها تو بهشت یک بار بهت گفتم راستی من آدرس بهشت رو بلد نیستم یادم می دی  شاید یک روز گمش کنم آخه اگه بهشت رو گم کنم تو رو هم باهاش گم می کنم .
اون وقت گفتی هر وقت گم شدی  دنبال دلت راه بیفت می رسی اینجا اما حالا دلم رو هم گم کردم دیگه آدرس بهشت را ندارم  هی می رم وایمیستم توی خیابون داد می زنم: بهشت!
اما هیچکی نمی شنوه آخه اینجا همه آدرس بهشتو گم کردن  یادته اون موقع ها تو بهشت بهت گفتم  اگه  یک روز بهشت تاریک بشه من نمی دونم چی کار کنم گفتی هر وقت هر جا تاریک بود فقط دستت رو بده به من اونوقت من می آرمت بیرون ،حالا تو زمینم اینجا تاریکه تاریکه اما تو بهم نگفتی چه طوری دستتو توی این تاریکی پیدا کنم
نمی دونم دوستم داری؟هنوزم مثل اون موقع ها دلت برام تنگ می شه یا اینقدر کس و کار داری که به من فکرم نمی کنی!
بهم بگو چی کنم با این همه غم غریبی.  دارم دنبالت می گردم ، توی  جاده زمان اثر از کسایی پیدا کردم که اون ها هم  مثل من غریب بودن و تو رو گم کرده بودم دارم جاپاهاشون رو دنبال می کنم تا شاید به تو برسم اما بعضی از اون جاپاها  تو تاریکی گم شدن و من نمی خوام جا پای منم تو تاریکی گم بشه پس  مهتاب امیدم رو برام روشن کن اگه هنوز دوستم داری ای یگانه ترین امید زندگانی من!