رنگین کمان جاده ای از بهشت

معرفت شناسی؟
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٩
 

سلام بچه های عزیز،با معرفت
بامعرفت
بامعرفت
جدی خوشحال شدم این قدر آدم با معرفت دیدم،ما رفته بودیم چالوس،تازه نیم ساعت رسیدیم و من عین شیفته ها اول اومدم کامی جونم بیدار کردم.
جاتون خالی خیلی خوش گذشت.
هر چند من آخرشم خرس ندیدم؟
البته وقتی این موضوع بلند مطرح کردم.نیشخند
پدر گرام من:تو خرس می خوای چیکار؟متفکر
من:خب خوبه ،دوست دارمقلب
پدر گرام من:ابرو
من:البته دور باشه خجالت،مثلا بالای کوه باشه و من پایین کوه
پدر گرام من:منتظر
من:زبان
جدی می گم.اصلا معلوم نیست که خرس هاش کجا بودن.هر چند وقتی رفتیم نمک آبرود و با تلکابین بالا رفتیم،

تلکابین نمک آبرود

توی جنگل چند تا خرس خشک کرده بود وگذاشته بودن،که مثلا از خرس های این جاست .اما من که ندیدم؟
راستی این ایرانی ها این قدر دیوننه اند که هر جا از این شیشه ها می بینند که شبیه امام زاده است توش پول می اندازند.
عکسش زیاد خوب نشد.اما امیدوارم اون 200تومنی پایین پای خرس ببینید.

خرس
البته اینم بگم این خرس های داخل شیشه این قدر ترسناک بودن،که من مطمئنم اگه یکیشون از نزدیک ببینم در جا همون لحظه سکته می کنم.
جنگل اونجا خیلی وحشتناک بود.واقعا خیلی عالی بود که تلکابین شب ها کار  نمی کرد.

البته از اون موقع همش دارم فکر می کنم راستی یک خرس می تونه شیشه ماشین بشکنه؟

آخه نه این که افکار منفی گاهی قوی هستن،می ترسیدم این قدر دارم بهش فکر می کنم برآورده بشه ،این که به راه های فرار هم فکر کردم
یک چیز جالب دیگه این که اون بالا کلی جملات مثبت نوشته بودن که برام من خیلی خیلی جالب بود،با این که دستم لرزیده اما براتون می ذارم.

جمله 1

جمله2

جمله3


البته توی چالوس علاوه براین که آدم محو زیبایی طبیعت می شه ،یک سری چیزهایی هم هست که کلی نظر آدم جذب می کنه.
یکی ماشین های مدل بالا مثل انواع بیموه،بنز،آزارا،هیوندا ،ماکسیما ،پرادو و.........که اون جا خیلی زیاد بودن.
دوم این که ،مگان هی می گه آدم ها ،من می گم ایرانی ها،ایرانی های عزیز این قدر آدم های بی بهداشتی هستن که همه جای جنگل و دریا رو به گند کشیده بودن.
یک ساحل رفتیم که حال آدم بهم می خورد.

بی بهداشتی 1

بی بهداشتی 2

البته من برای شهرداری شهر چالوس هم متاسفم که هیچ جای این شهر سطل آشغال نمی دیدین.

بی بهداشتی 3
که نبود سطل آشغال باعث شده بود ،مردم بی فرهنگیشون بیشتر نشون بدن.
سوم من نمی خواستم از سیاست بازهم در وبلاگم بنویسم،اما آخه نمی شد...........نگفت.فقط عکس ها رو می ذارم خودتون بگیرید دیگه.........

وجالبه که بدونید مردم در این راه از هیچ وسیله ای نمی گذشتن،مثلا کلمن آب،هندوانه،پلاستیک،خیار،لیوان ،روسری،شامپو صحت............
عید همگی هم مبارک.
فردا می رم کافی نت ،ببینم می تونم فایل آپلود کنم.امیدوارم که بشه.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
یک مساله ای دلم می خواست که بهتون بگم.
من اگه عشق سینما نداشتم هیچ وقت به فیلم نامه نویسی فکر نمی کردم.بله،مسلما سینمای کشور ما ،ایران به پای سینمای هالیوود و غرب نمی رسه.
اما مساله این که اگه ما از سینمای کشورمون حمایت نکنیم،کی حمایت می کنه؟
مسلما هیچ فیلم نامه نویسی،هیچ کارگردانی ،هیچ بازیگری دوست نداره کارش بد باشه،اما خب بد می شه.این که ما به سینما نریم و یا بیایم بگیم که ما چند سال سینما نرفتیم،که افتخار نیست.
دوستان عزیزم،اگه ما از فرهنگ کشورمون حمایت نکنیم ،از سینما.همین سینما ی ضعیف هم نابود می شه.
مشکل ما مشکلی نیست که با بستن در سینما ،یا برشکست شدن سینماهای کشورمون حل بشه.
ما فقط باید سعی کنیم که از فیلم های خوب و درست حمایت کنیم و از فیلم هایی که شایسته نیستند انتقاد سازنده کنیم.
وقتی ما سینما نمی ریم،نمی ریم وبعد وقتی می ریم که  اخراجی ها نمایش داده می شه،اونوقت سینمای کشورمون می شه اینی که الان هست.
پس بیاید افتخارمون این باشه که سالی چند بار سینما می ریم.نه این که چند سال سینما نرفتیم.
فرق هست بین انتقاد کردن با نرفتن!!!



 
 
فیلم دو خواهر!
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٧
 

فیلم دو خواهر

محمدرضا گلزار

دیروز من و مامان و مگان به سینما بهمن رفتیم تا فیلم دو خواهر ببینیم.نیشخند
عجب سینمایی!عصبانی
واقعا فرق سینما پردیسان ملت و آزادی رو با سینما بهمن متوجه شدم.هر چند بلیطشون با هم فقط 500تومن فرق داره ،اما واقعا متفاوت هستن.منتظر
اولا پردیسان ملت و آزادی ،آن تایم هستند.
دوما تبلیغات نمی دهند.
سوما کسی تو سینما چیزی نمی خوره.
چهارما کیفیت صدا و تصویر عالیه.
پنجم هم سالن سینماهاشون استاندارد.
سالن این سینما بهمن این قدر بزرگ بود ،که فکر کنم 300نفر توش جا می شدندهیپنوتیزم.باید تلسکوپ می گرفتید تا بتونید از اون فاصله صفحه رو ببینید.کیفیت فیلمش هم مزخرف بود.
برعکس سینما پردیسان ملت که من فکر می کردم تو دل فیلم هستم.بس که صفحه اش بزرگ وفیلمش با کیفیت بود.من همش تو کف پوست افسانه بایگان بودم.
این فرق سینما!مامانم می گفت کاش می رفتیم اونجا می دیدیم.
اونوقت من نمی دونم چرا بلیط این سینما بهمن 2500 و مال آزادی وپردیسان ملت 3000والا فرقشون بیش از 500تومن.
به نظر من سینما بهمن بیلطش 1000تومن هم باشه زیادیش!
خلاصه بعد کلی خون دل خوردن..........استرسفیلم شروع شد.نمی تونم بگم داستان چیه اما به نظر من واقعا قشنگ بود.حداقل میون فیلم هایی که در سال 88 اکران شدند ،قشنگ بود.قلب
همش حسرت خوردم چرا بابام به جای چشمک چشمکنیاوردم اینو ببینه!
به نظر من بازی محمدرضا تو این فیلم خیلی خوب شده بود.مثلا محمدرضا تو فیلم گل یخ اون موقع که باید تعجب می کرد ،به نظر من خیلی بد بازی کرده بود.تعجب
اما این دفعه میمیک صورتش خیلی خوب بود موقع تعجب .
خیلی راحت و روان بازی می کرد.
در ضمن گریمش تو فیلم مدلی بود که خیلی جذاب نشده بود.بنابراین اون منتقد هایی که همش گیر می دن می گن فقط خوش قیافه است باید بیان این فیلم ببینند.نیشخندمحمدرضا گلزار
البته هر کسی بخواد از فیلم ایراد بگیره یعنی بگه فیلم بد،اولا باید بدونه که حالا محمدرضا هیچی ،اما نیکی کریمی که این همه ادعا داره و داور جشنواره کن،اونم تو این فیلم بازی کرده اگه بد بود که بازی نمی کرد.
مامانم وقتی از سینما اومد بیرون گفت که بالاخره یک فیلم درست وحسابی بعد از مدت ها دیدم.لبخند
حالا  من یک بار دیگه هم قصد دارم برم.مامانم که خیلی خوشش اومده بود بهم گفت دفعه دوم هم با هام می آد.

آخه چند روز پیش به مامانم گفتم می خوام فیلم دو خواهر دوبار برم.
مامانم:نیشخندمنم می آم.
من:برای چی؟
مامانم:من هم گلزار دوست دارم.
من:مامان!متفکر
مامان:خیلی بازیگر خوبیه،همه فیلماش خوبه.دوتا فیلم مزخرف منو بردی نمی خوای بذاری بیام.....................
من :باشه ،باشه بریم خب.خنده
فکر کنم اگه اون لحظه یکی از ضد گلزار ها اون طرفا بودن عمرا جرات می کردن هی بگن طرفدارای گلزار یک مشت دختربچه دبیرستانی ان.

آخه می دونید مامان من عشق سینماست.


در واقع مامان باعث شد من بفهمم که به فیلم نامه نویسی علاقه دارم.چون مامانم همیشه کلی فیلم می بینه و باعث می شه که ما سینما بریم.
همیشه آخرش با هم  فیلم هایی که دیدیم نقد غیر حرفه ای می کنیم.
سینما یکی ازجاهایی که مامان من همیشه پایه است،واسعه رفتن .
الان هم مامان ومگان این قدر جو گیر شدن که نشستن دوباره فیلم آتش بس می بینند.

ضمیمه 1:دیروز تو سینما خودم کشتم بس که می خواستم با موبایلم از عکس های فیلم دو خواهر عکس بگیرم.آخه به سمیرا هم قول داده بودم.اما عکس ها رو خیلی بالا چسبونده بودن برای همین هم نشد.

تازه به بلیط فروش هم گفتم،این قدر بهش گفتم آقا از این عکس ها اضافه ندارین که بنده خدا آخرش فکر کنم از دست من این طوری بودکلافه

ضمیمه 2:راستی بچه ها جونم دعا کنید.آخه اون عیدی که قول داده بودم هر چی می کنم آپلود نمی شه در واقع 40mgبود اما وقتی zipکردمش شد 40kbاما باز هم نمی دونم چرا آپلود نمی شه.ناراحت

ضمیمه3:راستی پوستر فیلم دوخواهر واقعا مسخره بود.نمی دونم چرا طفلک محمدرضا گیر هر چی آدم بی هنر می افته،که همه بی هنریشون با محمدرضا جبران می کنند.

دریغ از یک ذره خلاقیت،هنر اصلا پوستراش آخر جواد بود.دلم نمی خواست بگم اما این محمدبانکی کاش یک ذره واسعه این پوستر ها پول خرج می کرد.قهر



 
 
جواب معما!
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٧
 

سوأل اول :
فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟

پاسخ:
اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.



سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی.
برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی.

سوأل دوم:
اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟

جواب:
اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون میخواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟)

شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟


سوأل سوم:
ریاضیات فریبنده!!! این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید.

عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید.
1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟



به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است.
باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید.
مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!

سوال آخر؟پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono. اسم پنجمی چیه؟


جواب: Nunu؟


نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.

واما نتایج .........

طبق بررسی های به عمل اومده در جواب شرکت کنندگان عزیز

نتایج به این شرح می باشد.

برنده ها:محمدرضا گلم،افشین عزیز،سجاد جان
3 تا جواب درست:علی رضا جان،مرسا گلکم،آدمک عزیزم
2تا جواب درست:شادی عزیزم،پریسا عزیزم،روژان عزیز،بیتا گلم،آویسا جونم
با تشکر از شرکت :سمیرا جون،فریده جون،علی کارنمای عزیز،هلیای عجیجم


 
 
معما!
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥
 

سلام بچه ها جونم!می خوام هوشتون بسنجم ،ببینم که ماشالله چقدر باهوش هستین.به این سوال ها جواب بدید ،جوابش فرداشب می ذارم.

سوأل اول :
فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟


سوأل دوم:
اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟


سوأل سوم:
ریاضیات فریبنده!!! این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید.

عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید.
1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟

سوال آخر!پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono. اسم پنجمی چیه؟

بعد از این که حل کردید

بالش بگیرید بغلتون

ولالا کنید ،تا سلول های خاکستری مغزتون که هنگ کرده درست بشه.

ـــــــــــــــــــــ

بچه ها اگه ممکن جواب معما ها رو خصوصی بذارید تا فردا شب عمومیشون کنم ببینیم که چه کسانی درست گفتند،البته این فقط برای خنده است.


 
 
پرشین بلاگ آزاد شد.
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٤
 

وای خدای عزیزم ،مرسی.

واقعا جواب دعاهای منو خیلی زود می دی.دوستت دارم.

شرمنده اتم


 
 
ادامه راه هایی ساده برای رفتن به بهشت
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
 

همون طور که می دونید من مبحث راه های ساده برای رفتن به بهشت خیلی وقت آغاز کردم.

اگه می خواید قبلی ها را ببینید می تونید برای دیدن شماره ١تا ١٠ این جا کلیک کنید وبرای دیدن شماره ١١ تا١٨ این جا کلیک کنید.


19.یک حدیث از حضرت محمد ع است که می گه هر کس مسجدی بسازد _ولو به قدر خوابگاه مرغ قطا_خدا خانه ای در بهشت برای او بنا کند.
پس نتیجه می گیریم که مسجد ساختن خیلی مهم ،بنابراین اگه دید جایی دارن مسجد می سازن و صندوق برای کمک گذاشتن حتما فرصت از دست ندید و کمک کنید.


20.لطف کنید و هر چی که می شنوید بدون این که از صحتش خبر داشته باشید ،برای کسی نقل نکنید.چون این کار دروغ گویی و دروغ گناه خیلی بزرگی که باعث می شه بهشت رفتن سخت بشه.


21.وقتی که یک کار خوب انجام می دین،با منت گذاشتن خرابش نکنید.چون دیگه ثوابش براتون حساب نمی شه.


22.پیامبر ص فرموده که دو کس رو شفاعت نمی کنه:
1.پادشاه ستمگر(که خدا رو شکر نسل پادشاه در کشور ما منقرض شده)
2.دیندار افراطی که از راه غلو از دین خارج می شود.این فکر کنم شامل خیلی از آدم های دوره زمونه ما باشه.
پس مواظب باشید .چون شفاعت پیامبر یکی از راه ساده برای رفتن به بهشت.


23.حتما جلوی خشمتون رو بگیرید ،چون اگه این کارو بکنید خدا هم عذاب خودش از شما برمی داره.خب وقتی عذابی نباشه حتما می رید بهشت دیگه.


24.این یکی خدایی خیلی آسون.هر که دو گام در راه تحصیل علم بردارد،و دوساعت در حضور عالم بنشیند،و دو کلمه از او بشنود،خدایش دو بهشت عطا کند که هر یک دو برابر دنیا باشد.
فکر کنم ما خیلی بهشتی باشیم به لطف سازمان سنجش چون به خاطر کنکور بیش از 100 گام برمی داریم در راه علم،نه؟


25.هر که به دنبال علم باشد،بهشت به دنبال اوست.
وای!آخ جون.


 
 
رنگین کمان!
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٢
 

 

رنگین کمان


 
 
سوتی برای محمدرضا گلزار!
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٠
 

سلام نمی دونم شما کتاب گرگ ومیش خوندین یا نه؟
یا فیلمش دیدین؟
برای اطلاعات بیشتر می تونید به پست های قبلی من مراجعه کنید.

گرگ ومیشtwilight

چند تا نکته در مورد گرگ ومیش twilight

حالا قرض از گفتن این حرفم این بود.
که تو سایت طرفداران گرگ ومیش جدیدا در قسمت انجمن یک تاپیکی زدن به نام"سوتی"
که آخر خنده است .
اما یک سوتی بود که خیلی خنده دار و در مورد محمدرضا گلزار بود.
با این که اسمش نیاورده بود،کسی که سوتی داده بود اما خب خیلی تابلو بود که درباره  محمدرضا گلزار.
این خانم که اسم مستعارش در سایت آلیس کالن و از دوستان خوب منه یک روز رفته دیدن آقای گلزار.

محمدرضا گلزار
که باعث شده بعد از این دیدار آقای گلزار علامت ورود بانوان ممنوع را به روی تبلیغات پوستر کلوبش اضافه کنه.
شرح این ماجرا از زبان آلیس کالن:

"زمستون با شوهر خالم رفتیم دم کلوب یک بازیگر بخت برگشته ای!پرسون پرسون جاشو پیدا کردیم.یک خورده تو ماشین نشستیم تا ببینم می خوام چه غلطی بکنم؟عکس بگیرم ؟امضا بگیرم؟اصلا جفتیشو با هم بگیرم؟خلاصه قرار بر این شد که شوهر خالم بره و دوتا امضا به اسم من و دوستم(ساقی که پسر خاله اش با پسر خاله جلف خودم ارتین از مشتریای همیشگی و تلپ اونجا بودن!)بگیره دفتر خاطراتم رو(اصلی نه فرعیه! feel )دادم بهش اومد که بره یک مردی از در کلاب اومد بیرون.
شوهر خالم:اه اینکه خود...هه!
منکنه بابا!خیالاتی شدی؟مگه نمی بینی چی دوره گردنشه؟ ابدارچیشون!
شوهر خالم:اولا:خوده خودشه.دویما:مگه امدی سلمونی اصغر اقا که ابدارچیشون لنگ بندازه گردنش؟کلوب...
من:نه امکان نداره!
شوهر خالم : شرط چی؟
من:(چون مطمئن بودم شرط خبیثانه گذاشتم!)هر کی برد غذای محبوبش تو تاج محل و خیابون گردی تا هر موقع دلش خواست!ودلم رو برای بوتی کباب و نون کره ای صابون زدم!
شوهر خالم:قبول ولی قول بده دوباره نزنی زیرش؟
من:(می دونستم سابقه ام خیلی خرابه!)قققووووولللل!!!!!!!!!!!!!
شوهر خالمم رفت تا امضا بگیره.دل تو دلم نبود.چند دقیقه بعد برگشت.با خوشحالی دستهامو بهم زدم و گفتم :اخ جون!داد سامان جون؟
ودفترم رو ازش گرفتم!اما هرچی دفتر رو زیر رو کردم جز خط خرچنگ غورباقه خودم هیچی ندیدم!
من: sad ااااااا پس کو؟
شوهر خالم:اینا!ودوتا عکس از طرف که هیجا پخش نشده بود رو در اورد!
من:ووووواااااااااییییییییییییییی پشت عکسا نوشته شده بود:تقدیم به جانان(اسم کامل من نیکی جانان وچون شوهر خالم جانان صدام می کنه با این اسم امضا گرفته بود!)وساقی عزیزم.....
اینقدر ذوق مرگ شدم که پریدم و شوهر خالمو دوتا ماچ محکمش کردم.
شوهر خالم با خنده گفت:بیا بیرون منتظره!ازش خواستم باهات عکس بگیره!
من:اااااا 4 مگه من نگفتم عکس نمی خوام؟پا هام رو محکم زدم زمین و گفتم من نمیام!
شوهر خالم :واسه کی ناز مکنی؟....؟بیا بیرون ببینم دو ساعته معطلش کردم
دیدم راست میگه ضایعس نرم.اما تیپم عین ننه کوکب بود و بلانسبته....شبیهش شده بودم! اما مگه قرار بود طرف چند بار دیگه ببینتم؟بلاخره زمین رو مفتخر کردم و از ماشین بیروون اوومدم.سامان جون در کلوب رو باز کرد و رفتیم تو.
پسرای توی کلو ب اینجوری نگام می کردن: 25 منم اینطوری: wink
رفتیم تو اتاق طرف از جاش بلند شد.دستم رو بی هوا بردم سمتش
طرف: recourse
من: wink
شوهر خالم:این دختر ما کشته مردهی شماست عاشقتونه!
من: feel 4
طرف:(یکمم اوا می زد 13 بلا مرده)وای لطف دارن ایشون!
شوهر خالم هی با چشمش به طرف اشاره می کرد و من چون منظورشو نمی فهمیدم بی رودربایسی کل تیپ بدبخت رو اسکن کردم که دیدم یک چفیه گردنشه!دلم هری ریخت پایین!وای پس خودش بوده! ای الهی درد بی درمون بگیری مرد می دونی چندمین بار توی شرط بندی سر تو می بازم؟
طرف همینجوری مونده بود که چرا من دست از هیز بازی جلو شوهر خالم ور نمی دارم اما من فقط به فکر پول نازنینی بودم که داشت از دستم می رفت.!
خلاصه رفتم که عکس بگیرم دفتر چه خاطراتم رو گذاشتم رو میزش کنارش که ایستادم یهو هول شدم.شوهر خالم یکم با موبایلم ور رفت بعد گفت:اااا!!!!این که نورش بده؟
منم هواسم نبود که دوربین موبایلم کم از دوربین های ناسا نداره و به قول ارتین چس مثقال مگاپیگسل سریع موبایلم رو از دست شوهر خالم کشیدم و عین داهاتی ها با اشارپم دوربینشو پاک کردم که خودمم نمی دونم دلیل کارم چی بود اما دیگه کار از کار گذشته بود!
طرف: sad
من: feel
عکسو که گرفتیم عین گوساله کلمو انداختم پایین و بدون خداحافظی و تشکر رفتم بیرون.نزدیکای خونه بودیم که خواستم نگاهی به دفتر چه خاطراتم بکنم اما هرچی گشتم دیدم تو ماشین نیست تازه یادم افتاد رومیز... جاش گذاشته بودم هم خودکارمو هم دفترمو! اونم دفتری که توی در باره ی من اش نوشته بودم:دروغ سیزده:....(همون طرف!)بازیگر خوبیه و ایمیل و شماره تلفن و موبایل خودم و همه ی دوستام با بیوگرافی کاملشون توش بود و اکثر بچه ها تو قسمت ارزوی من نوشته بودن:خدایا به...(دوباره همون طرف!)توانایی بازیگری بده و یک چیزی تو همین مایه ها و یا تو قسمت ها ی دیگه مسخرش کرده بودن!تا منو ناراحت کنن. و از اوون بدتر خودم یک عالمه چرت و پرت در باره ی خودم و خودشو شوخی های ناجوری که در بارش می کردیم نوشته بودم!از قبیل اینکه اواست و خیلی ام دختر خانم خوبیه و شبا تا جوارب شلواری صورتی خرسیش رو نپوشه و شیر بیسکوئیتشو نخوره خوابش نمی بره!(هرکی خواست همه ی شوخی ها رو بدونه پیغام خصوصی بده تا عمق فاجعه رو براش بتعریفم!البته فقط دختر خانما !چون پسرا امکان داره از خودشون و زندگیشون سیر شن و اگرم قصد خودکشی دارین یکجو دیگه عملیش کنید .من خجالت می کشم واسه پسرا تشریح کنم چی در باره ی بدبخت نوشته بودم!)2 هفته بعدم تو تبلیغ کلوبش علامتی اضافه شده بود به حالت پارک ممنوع که به جاش علامت یک زن رو گذاشته بود که می شد:ورود بانوان ممنوع! wink که قبلا هیچ وقت تو تبلیغاش نمی ذاشت.خلاصه از هر فرد مشهوری بدتون میاد فقط کافیه یک ندا به نیکی سلب کش بدین! bully در عرض چند هفته یا از صحنه تاریخ محوش میکنم. ..یا افسردگی مزمن می گیره ...ویا دچار جنون میشه!"



ینده خدا محمدرضا گلزار ،چقدر گناه داره............از دست آلیس کالن


اگه می خواید تمام سوتی های بچه ها رو بخونید.و یک دل سیر بخندیدن این جا کلیک کنید.

______________

راستی حتما مطلب عیدی عید فطر بخونید.


 
 
عیدی من برای عید فطر به دوست های دنیای مجازی ام!
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٠
 

من نمی دونم چی کنم والا ؟
زیاد آپ می کنم می گن زیاد آپ می کنی ؟
کم آپ می کنم می گن عجیب !
ولی خیالتون تخت ،تا این کامپیوتر سالم واینترنت فعال ومن بهش دسترسی دارم.حتما تند تند آپ می کنم.
حالا من جلو خودم می گیرم.
البته اگه فقط دپرس باشم ،آپ نمی کنم.
چون در چنین مواقعی حتی حوصله خودمم ندارم.
راستی من می خوام عید فطر بهتون عیدی بدم.البته چیز قابل داری به قول معروف نیست.
اما اولین بار که به هفت یار اوشنم دادم،اون ها گفتند بهترین هدیه های عمرشون بوده.
و من خیلی خوشحال شدم.
این که تصمیم دارم ،به شما هم بدم.
خالمم وقتی دید یک ساعت گریه کرد.
نمی دونم شما ها هم خوشتون می آد یا نه؟
اما من براش دو سه ماه زحمت کشیدم.امیدوارم روز عید فطر بیاید و عیدیتون بگیرید.


 
 
علی ..........
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٠
 

آسمان کویر!این نخلستان خاموش  وپر مهتابی که هر گاه مشت خونین و بیتاب قلبم را در زیر باران های غیبی سکوتش می گیرم و نگاه های اسیرم را،همچون پروانه های شوق ،در این مزرع سبز آن دوست شاعرم رها می کنم- ناله های گریه آلود آن روح دردمند  وتنها را می شنوم،ناله های گریه آلود آن امام راستین و بزرگم را-که همچون این شیعه ی گمنام و غریبش - در کنار آن مدینه ی پلید و در قلب آن کویر بی فریاد ،سر در حلقوم چاه می برد و میگریست.چه فاجعه ای است در آن لحظه که یک مرد می گرید!...........چه فاجعه ای.........
منبع:کتاب کویر نوشته  معلم شهید دکتر علی شریعتی

به همه شیعیان ،دوست داران،پیروان وشیفتگان علی ،شهادت امام علی ع تسلیت می گم.

 


 
 
زندگی بعد از مرگ به روایت گوگل!......ونگرانی های جوجو!
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٩
 

استن شرودر Stan Schroeder یکی از نویسندگان وبلاگ مشهور
Mashable امروز پست جالبی داشت:

فکر عجیبی امروز به سرم زد، گوگل اهمیتی به زنده یا مرده بودن
شما نمی‌دهد. اینترنت کلا اهمیتی به آنچه شما انجام داده‌اید، نمی‌دهد. شما فقط
دسته‌ای از اطلاعات محسوب می‌شوید که به طریقی در ابر انبوهی از اطلاعات پیچیده، در
هم بافته شده‌اید، ابری که ما نام اینترنت را بر آن نهاده‌ایم.

اگر نگوییم بیشتر کاربران، دست کم بسیاری از کاربرانی که به
اطلاعات دسترسی پیدا می‌کنند، واقعا شما را نمی‌شناسند، آنها نسخه آنلاین شما را
می‌شناسند. بنابراین ممکن است در زندگی واقعی، مدت زیادی از فوت شما گذشته باشد،
ولی نسخه آنلاین شما زنده و سالم باشد!

این فکر گرچه ظاهرا بیمارگونه به نظر می‌رسد، اما در واقع مفهوم
مثبتی در خود نهفته دارد. قبل از دوره اینترنت کسی که فوت می‌کرد، به جز در خاطرات
کسانی که دوستش داشتند، مرده بود. البته این موضوع در مورد افراد استثنایی تا حدی
متفاوت بود و آنها ممکن بود با نوشتن یک کتاب محبوب یا یک تحول علمی یا چیزی شبیه
آن، میراثی از خود به جای می‌گذاشتند، اما در عصر گوگل، همه از خود میراث به جا
می‌گذارند.

در مورد این مسئله فکر کنید، امروز مردم وبلاگ می‌نویسند، در
وبلاگ‌های دیگران کامنت می‌گذارند، «فید»هایشان را به اشتراک می‌گذارند، در
انجمن‌ها گفتگو می کنند، عکس‌هایشان را در فلیکر به اشتراک می‌گذارند، ویدئوهایشان
را در یوتیوب به اشتراک می‌گذارند و در فیس‌بوک، مای‌اسپیس، دیگ، ردیت و توییتر
کارهای مشابهی می‌کنند. همه این مجموعه فعالیت‌ها، دنباله ملموسی از هر کس به جا
می‌گذارد که به جز قسمت خصوصی آنها، به آسانی قابل دستیابی است.

در گوگل دنبال من، پیت، آدام، مارک، کریستین یا شان بگردید، به
آسانی صدها -اگر نه هزاران- صفحه اطلاعات مختلف به وجود آمده توسط آن شخص یا شخص
دیگری درباره او پیدا خواهید کرد. شما حتی می‌توانید دریابید که ما به چه موسیقی
گوش کرده‌ایم. در واقع با سرویس جدید FriendFeed، شما می‌توانید بفهمید که هر کس در
هرساعت از شبانه‌روز در کجا بوده است.

هر کاری که شما می‌کنید، اطلاعات محسوب می‌شود. بسیاری از انها
نامربوط هستند، اما بعضی از انها برای هر کس جالب هستند. با ابزارهای جالبی که ما
در حال حاضر در دسترس داریم، می‌توانیم از چیزهای مهم زندگی‌مان مجرایی به سوی
کشوهای اطلاعاتی باز کنیم. کشوهای اطلاعاتی‌ای مثل توییت و پست‌های وبلاگی و
نوشته‌های انجمن‌ها.

بر حسب اهمیتی که این خرده ریزهای اطلاعاتی متوجه خود می‌کنند،
گوگل آنها را رتبه‌بندی rank می‌کند. یک پست وبلاگی خوب ممکن است در طی چند دهه از
سوی هزاران منبع مرتبط و با رتبه بالا، لینک شود.

حتی اگر جنبه فسلفی مسئله را در نظر نگیریم، گوگل به ما
جاودانگی می‌دهد. دانستن اینکه پس ار مرگ شما، شخصی که علاقمند کار و زندگی شما
باشد، می تواند به آسانی اطلاعات زیادی در مورد شما پیدا کند، بسیار هیجان‌انگیز
است. در واقع بارها شده که من یک نوشته آموزشی یا پست خوبی را در وبلاگ یا انجمنی
خوانده‌ام و بعد، متوجه شده‌ام که نویسنده‌اش دیگر در میان ما نیست.

این حقیقت که اطلاعات همیشه حاضر هستند و وجود دارند، به این
معنی است که حضور یا عدم حضور شما در میان زندگان، اهمیت کمی دارد.

و این به چه معنی است؟! خوب، بر حسب فلسفه زندگی شما، دانستن
چنین مطلبی ممکن است شما را مشتاق کند که:
۱- بیشتر وبلاگ بنویسید.
۲- بیشتر توییت کنید
۳- دوستان بیشتری در فیس‌بوک داشته باشید
۴- گوگل را به منزله یک خدا، ستایش کنید!

البته من در این مورد بیشتر با وودی الن (و ری
کورزویل
) هم عقیده هستم:
«من نمی‌خواهم با کارهایم به جاودانگی برسم، من می‌خواهم با
نمردن به ابدیت برسم.»


من متاسفم!

ضمیمه:این مقاله رو چند وقت پیش توی روزنامه خوندم،اما اصلا نمی دونم که کی بود یا کدوم روزنامه.
هر چقدر هم دنبال منبعش گشتم نفهمیدم مال کیه؟
راستش از وقتی اینو خوندم،یک حس خیلی بدی بهم دست داده.یک سری وبلاگ هست توی لینک های وبلاگم که از موقع اون انتخابات لعنتی و جریانات اون اسمش نبر(در کتاب هری پاتر به ولدرموت می گفتن اسمش نبر(جادوگر تاریکی))اصلا مطلب آپ نکردن.
بعد از خوندن این مقاله همش نگران اون ها هستم،که نکنه چیزی شون شده باشه.
همین دیروز که داشتم به همه وبلاگ هایی که لینک کرده ام سر می زدم،وقت وبلاگ "دنیای تنهایی من....."زدم ،اومد چنین وبلاگی پیدا نشد.
من نمی دونم دنیز و وبلاگش چی شدن؟
بچه ها می شه لطف کنید از این به بعد هر وقت خواستین که دیگه نیاین بهم بگین.



 
 
آفریقا مکه ای دیگر!
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۸
 

فکر کردم حالا که اونجا نوشتم من نویسندم وداستان می نویسم بهتره یکی از داستان هام براتون بذارم.

آفریقا مکه ای دیگر!
امروز از ظهر که بابا خانه آمده بود متوجه شده بودم که از چیزی ناراحت است چون دائم روی  کاناپه می نشست و دستش رو زیر چانه اش می زد ، متفکرانه به نقطه ای خیره می شد و بعد از چند دقیقه از جایش بلند می شد و طول اتاق را بالا و پایین می رفت،در حالی که زیر لب غرغر می کرد. با اینکه گاهی صدایش بلند می شد اما هر چی سعی می کردم نمی فهمیدم راجع به چی زیر لب با خودش حرف می زند.مامان که از کارهای بابا و این بی قراری هایش خسته شده بود ،رفت و به بابا گفت:"وای مرد دیوونهمون کردی !اون ها می خواند برن مسافرت تو چرا حالا ناراحتی؟ببین هیچکدام از همکارات براشون مهم نیست اونوقت تو به جای همه داری حرص می زنی!"
بابا هم در جواب مامان گفت:"تو متوجه نیستی شاید اون ها بتونند بی خیال باشند اما من یکی عمراً!"بابا با این "عمراً"گفتنش به مامان فهماند که حریفش نمی شود برای همین مامان مثل یک شوالیه ی شکست خورده از میدان نبرد به آرامی بیرون رفت.تا بعدظهر حال بابا کمی بهتر شد. کمتر راه می رفت و زمزمه هایش هم کمترشده بود.نزدیکی های غروب بود که زنگ در به صدا در آمد .مامان از تو آشپزخانه بلند گفت:"ترانه ببین کیه؟من دستم بنده!"رفتم آیفن را برداشتم و     پرسیدم :"کیه؟"از آن طرف آیفن جواب آمد:"ما از همکارهای پدرتون هستیم برای دیدنشون مزاحمتون شدیم"من که تعجب کرده بودم همین طور که کلید آیفن را برای بازشدن در فشار می دادم، گفتم :"بفرمایید داخل!"و آیفن گذاشتم. در همین حین مامان از آشپزخانه بیرون آمدو گفت:"کی بود؟"
_"همکاربابا!" مامان با تعجب بیشتری گفت"همکار بابا؟"
مامان به سمت اتاق رفت ومنم پشت سرش رفتم ،در حالی که فکر می کردم خوبی خانه طبقه چهارم آن هم بدون آسانسور این است که تا مهمان ها به بالا برسند،ما وقت داریم هویتشان را ودلیل آمدنشان را کشف کنیم در همین افکار بودم که متوجه شدم بابا گفت:"من نمی دونم کی هستن ؟کسی قرار نبوده خونه ما بیاد"
مامان گفت:"حالا که اومدن برو لباست رو عوض کن بعد هم برو دم در برای استقبالشان.  ترانه!  تو هم همین طور اونجا واینسا برو خونه را مرتب کن تا منم برم برای پذیراییشان  میوه حاضر کنم"مامان همیشه مدیریتش در مواقع اورژانسی خیلی خوب است چون خیلی سریع وظایف را تقسیم می کند.من سریع هر چیزی که امیرعلی ،داداشم  ریخته بود، را از وسط اتاق مهمان جمع کردم و بعد رفتم تا لباس مناسب بپوشم البته گوش هایم را تو اتاق جا گذاشتم چون خیلی کنجکاو شده بودم.لباس عوض کردنم داشت تمام می شد که صداهای غریبه ای را شنیدم که با بابا داشتند احوال پرسی می کردند ،احتمالاًیک مرد و یک زن بودند.فوراً به اتاق مهمان رفتم و بهشان سلام دادم.روی یک مبل نشستم . همکار بابا مردی میانسال بودکه به نظر هم مرد خوبی می رسید ،زن میانسالش هم همین طور به نظر می آمد.مامان با سینی چای وارد شد و همکار بابا همراه زنش از جایشان بلند شدند با مامان سلام علیک کردند.مامان سینی چای را بعد از کلی تعارف و احوالپرسی جلویشان گرفت .وقتی مامان نشست رو به بابا گفت:"خوب نمی خواهی همکارت رو به ما معرفی کنی؟"
بابا در جواب گفت:"آقای بهروزی رئیس شرکت است و ایشان هم همسرشان هستند"
مامان خیلی تعجب کرد البته من هم بیشتر تعجب کردم.همکار بابا که حالا می دانستم رئیسش هست به خنده گفت:" رئیس چیه؟ما کوچیک آقای صادقی هستیم"
_"اختیار دارید این چه حرفیه!"بابا این جمله را با دستپاچگی گفت.
_"غرض از مزاحمت دیروز آقای صادقی اداره نبودند امروز هم که ایشون آمدند بنده نبودم ،این شد که برای خداحافظی با ایشون و طلب حلالیت به اینجا آمدیم"مامان گفت:"ایشاالله به سلامتی کجا؟مکه؟!"آقای بهروزی گفت:"خیر.به آفریقا می رویم"مامان که تعجب زدگی حسابی از چهره اش هویدا بود پرسید:"مگه برای آفریقا رفتن هم طلب حلالیت می کنند؟"این بار خانم آقای بهروزی گفت:"می دونید نمی دانم چرا همه فکر می کنند آدم باید برای رفتن به مکه  فقط طلب حلالیت کنه ،درسته که این جز کارهایی که برای مکه رفتن حتماً باید انجام داد ،اما من فکر می کنم این کار رو خدا و پیامبر برای مکه رفتن سنت کردن تا ما الگو برداری کنیم و برای سفرهای دیگرمون هم همین کار رو بکنیم چون ممکن این سفرها به سفر آخرتمون ختم بشه،بالاخره همیشه باید آماده بود"مامان خیلی از حرف های خانم بهروزی خوشش آمدوگفت:"وای خدا نکنه!اما واقعاً راست می گید ،خیلی بد است که ما این سنت رو در مورد سفرهای دیگرمون رعایت نمی کنیم"وبعد در ادامه پرسید :"حالا چرا آفریقا؟"مامان یک خوبی دیگر هم که دارد این است که مثل من کنجکاو است و من اصلاً لازم نیست برای فهمیدن جواب سوالاتم تلاش کنم چون مامان جواب همه را پیدا می کندفقط کافی است به موقع در کنارش باشم.آقای بهروزی گفت:"والا ،من و حاج خانم دوبار،یک بار وقتی تازه ازدواج کرده بودیم و یک بار هم بعد از ازدواج بچه هایمان مکه رفتیم ،بعد این دفعه از شما چه پنهان نشستیم با خودمون فکر کردیم ،دیدیم این اصلاً صحیح نیست که ما هر وقت خواستیم بریم سفر خارج  به مکه بریم ،هر چند بر هر مسلمان واجبه که اول یک سفر حج بره ،اما گفتن یک بار واجبه،درسته که ثواب داره اما ما تو قرآن خوندیم که در زمین گردش کنید و از سرگذشت مردم با خبر شوید وعبرت بگیرید،اتفاقاً یکی از دوستانم نیز پارسال برای دیدن آبشار ویکتوریا که دومین آبشار بلند دنیاست ،  به آفریقا رفته بود یک شب بعد از سفرش به منزلمون آمد وبه من گفت:"به جان تو حاجی نمی گم آبشار ویکتوریا همان مکه است ها اما آنقدر با شکوه و با عظمت که کمتر از مکه نیست!اصلاً آدم آبشار رو که می بینه بی اختیار یاد خدا و عظمتش می افته"با این تعریف هایی که اون کرد حسابی ما علاقمند شدیم که به آنجا بریم البته این دوست من جاهای زیادی می ره و اولین سفرش هم همون حج بوده ولی اعتقاد داره سفر به جاهای مختلف دنیا و دیدن پدیده ها حتی پدیده های دست انسان مثل اهرام ثلاثه مصر هم با اجر وثواب .چون خداوند در قرآنش فرموده. ما هم دیدیم راست می گه واقعاً رفتن و دیدن شکوه و عظمت پروردگار در آفریقا مثل رفتن به مکه است اینکه می خوایم به مکه ی دیگری برویم"ما همه محو سخنان آقا و خانم بهروزی شده بودیم ،آقای بهروزی بعد از مکثی کوتاه رو به پدر گفت:"آقای صادقی بدی اگه از ما دیدی حلال کن ،برای یک ماه مرخصی بی حقوق گرفتم فعلاً  جای من آقای مهندس افروز مدیر با ایشان کمال همکاری رو داشته باشید"بابا گفت:"خواهش می کنم ما جز خوبی از شما ندیدیم"بعد از اینکه آقا و خانم بهروزی چای و میوه یشان را خوردند و کمی دیگر با باباو مامان حرف زدند ،رفتند.بعد از رفتن آن ها مامان رو به بابا گفت:"دیدی مرد!قضاوت عجولانه می کردی می گفتی از پول شرکت می خواند برن دنبال خوشی و مسافرت!اولاًاز پول خودشان می خواند برند دوماًآقای بهروزی مرخصی  بدون حقوق گرفته "بابا با قیافه ای که شبیه انسانهای درمانده بود گفت:"راست می گی!"من تازه علت بی قراری ظهر بابا را فهمیدم ،خاطره امروز را در دفترم نوشتم و اسمش را گذاشتم آفریقا مکه ای دیگر ،در آخر هم تصمیم گرفتم وقتی بزرگ شدم حتماً بعد از مکه ،به آفریقا بروم.
نویسنده:زی زی جوجو

راستی نظر یادتون نره


 
 
بهشت گم کردم!
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧
 

تمام عشقم به تو خواهد بود،ای یگانه ترین معشوق من!
 هر گاه به هرکس به غیر از تو می اندیشم یاد تو بیشتر از هر زمان در دلم لانه می کند.
 چه قدر دلم تنگ شده برای اون موقع ها تو بهشت، کنار دروازه ی قصر امید و شادی. یادته !یادته با هم تا کنار دروازه می رفتیم بعد تو می گفتی من نمی یام ولی همین جا منتظرت می مونم تا بیای اونوقت من می رفتم کلی امید و شادی هدیه می گرفتم و به دنبال رویا ها می رفتم .
غروب که بر می گشتم تو هنوز اونجا بودی. اما حالا، حالا چی کنم با این غریبی که نمی دونم هنوز کنار دروازه منتظرم هستی؟
 هنوز اینقدر دوستم داری تا اونجا بمونی؟
 یادته می گفتی تو برو من تا هر وقت تو برگردی اینجاهستم ؟
یادته اون موقع ها وقتی با هم می  رفتیم توی گندم زار هنگام غروب و قتی نسیم شاخه های طلایی گندم ها رو نوازش می کرد از زیبایش چه قدر سر مست می شدم.
 همیشه بهت می گفتم دلم می خواد بعضی موقع ها جای این گندم زار باشم.
 یادته می گفتی وقتی گندم ها رو می بینی یاد من می افتی.
 یادته چه قدر میون اون گندم زار با هم بازی می کردیم .
 حالا من چی کنم که دیگه اون گندم زار نمی بینم؟
حالا هنوزم اونجا می ری؟
 بادیدن گندم ها یاد من می کنی؟
حالا کی پیشته که با اون بازی می کنی؟
می دونستی چه قدر اینجا غریبم
چرا تنهام گذاشتی؟ چرا منو فرستادی زمین؟ مگه دیگه دوستم نداشتی؟
 یادته اون موقع ها همیشه فقط تو بودی که حرف می زدی و من گوش می دادم اما حالا فقط این منم که حرف می زنم و تو به من گوش نمی دی ،حداقل من این جور فکر می کنم. حالا داری جبران می کنی ؟
اخه تو که نمی دونی غم غریبی چه غمی؟ برام بگو ای عشق جاوید من کجا می تونم دوباره ببینمت .کدوم دروازه است که انتظار منو می کشه.
 یادته اون موقع ها تو بهشت یک بار بهت گفتم راستی من آدرس بهشت رو بلد نیستم یادم می دی  شاید یک روز گمش کنم آخه اگه بهشت رو گم کنم تو رو هم باهاش گم می کنم .
اون وقت گفتی هر وقت گم شدی  دنبال دلت راه بیفت می رسی اینجا اما حالا دلم رو هم گم کردم دیگه آدرس بهشت را ندارم  هی می رم وایمیستم توی خیابون داد می زنم: بهشت!
اما هیچکی نمی شنوه آخه اینجا همه آدرس بهشتو گم کردن  یادته اون موقع ها تو بهشت بهت گفتم  اگه  یک روز بهشت تاریک بشه من نمی دونم چی کار کنم گفتی هر وقت هر جا تاریک بود فقط دستت رو بده به من اونوقت من می آرمت بیرون ،حالا تو زمینم اینجا تاریکه تاریکه اما تو بهم نگفتی چه طوری دستتو توی این تاریکی پیدا کنم
نمی دونم دوستم داری؟هنوزم مثل اون موقع ها دلت برام تنگ می شه یا اینقدر کس و کار داری که به من فکرم نمی کنی!
بهم بگو چی کنم با این همه غم غریبی.  دارم دنبالت می گردم ، توی  جاده زمان اثر از کسایی پیدا کردم که اون ها هم  مثل من غریب بودن و تو رو گم کرده بودم دارم جاپاهاشون رو دنبال می کنم تا شاید به تو برسم اما بعضی از اون جاپاها  تو تاریکی گم شدن و من نمی خوام جا پای منم تو تاریکی گم بشه پس  مهتاب امیدم رو برام روشن کن اگه هنوز دوستم داری ای یگانه ترین امید زندگانی من!


 
 
خدایی که من دوست دارم!
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦
 

سلام بچه های عزیز،
راستش من جدیدا یک مشکل کوچولو داشتم،یعنی یکم ناراحتم،یکم فکرم بد جور درگیر شده ودلم گرفته.
دلم می خواست  مشکلم بگم ونظرتون بشنوم ،می خوام بدونم من اشتباه فکر می کنم یا شما ها هم مثل من فکر می کنید؟
می دونید یک چند وقتی من به وبلاگ یک آقایی که به قول خودش خشک مقدس ،سر می زنم و براش نظر می ذارم.
اما یک مدت بدجور با ایشون درگیر شدم،البته خب هم من ،هم ایشون نظراتشون خصوصی می ذارند،که مطمئنن شما
تا حالا تو وبلاگ من ندیدنش.
راستش ایشون می گه ما نباید با نامحرم ها این قدر خودمونی و صمیمی باشیم ،می گه لحن حرف زدن من صحیح نیست.
اما من به ایشون گفتم این قوانینی که می گن مال دنیای واقعی،نه مال دنیای مجازی یا نت.
مخصوصا برای آدم هایی شبیه من که برای خودشون توی دنیای مجازی قوانین گذاشتن،مثلا من برای خودم قانون گذاشتم آدم های تو نت همیشه برای من تو نت بمونند ،خاصه آقایون....وهیچ وقت از این مانیتور بیرون نیاند.
من فکر می کنم خوبی دنیای نت ،قشنگیش اینه که آدم می تونه جوری باشه که توی دنیا ی واقعی نمی تونه باشه.
البته اینم بگم من تمام حرفام در این جا فقط مربوط به دنیای نت نه دنیای واقعی.
ایشون می گه من نباید بگم،مثلا میلاد جان،حمیدرضا عزیزم،یا نباید بگم گلم ......
اما من به ایشون گفتم این تنها جایی که آدم ها می تونند بدون هوس های نفسشون ،بدون غریزه های جسمشون ،بدون نیت های بد همدیگر دوست داشته باشن.
من فکر نمی کنم کسی این قدر بی جنبه باشه که بخواد با این جمله ها یا کلمه ها هوایی بشه  یا این که فکر کنه احساس خاصی پشت این حرف نهفته.
ایشون می گه این اولش ،به من تهمت می زنه که می خوام با کس خاصی صمیمی شم.ایشون می گه شیطان با پنبه سر می بره.
و من بهشون گفتم فرق من با ایشون در اینه که ایشون نگاهش به شیطان است که گولش نزنه ومن نگام به خدام که حواسش باشه که من خارج از جاده رنگین کمانی که به بهشت می ره نشم.
چون شاید شیطان بتونه بنده رو گول بزنه ولی خدا رو نمی تونه.
من به ایشون گفتم من آدم ها رو دوست دارم،وباید اتفاقی بیافته که دیگه دوستشون نداشته باشم،این که آدم چند تا جمله از روی محبت به آدم ها بگه که نشونه  گناه نیست.
گفتم چرا خدا گفته این طوری حرف نزنید و مراقب باشید،چون علاقه  ایجاد می شه ودر ادامه رابطه ایجاد می شه وبه نقاطی می رسه که نباید برسه.......اما آیا توی دنیای مجازی که ما فقط دوستیم ،نظرات عمومی می ذاریم و جوابمون رو هم عمومی می ذاریم این چنین چیزی اتفاق می افته؟
راستش ایشون با حرفاش خیلی دل منو شکوند.یک حس بدی بهم دست داد.چون من نیتم این نبوده ونیست.من فقط سعی دارم به خدام ثابت کنم آدم ها می تونند بامحبت با هم گفتگو کنند بدون این که قوانین خدا رو زیر پا بذارند ،بدون این که اون کسی که خدا رو رنجوند بیاد بینشون،مگه این بد؟
من نمی فهمم توی دنیای مجازی چه اشکالی داره ،ما بدون مرزهای محدودیتمون صحبت کنیم؟
ایشون می گه شما از باباتون حساب نمی برید که این طوری حرف می زنی،من می گم من از خدام حساب می برم که همیشه می بینمش.
در هر صورت این روزها بدجوری از خدایی که این آقا داره ترسیدم،خدایی که نیت درون کلمه های منو نمی بینه  واین قدر با بدبینی به من نگاه می کنه وبه راحتی تهمت می زنه.من همچین خدایی دوست ندارم.
خدایی که من دوستش دارم ،اصلا شبیه خدای این آقاهه نیست،خدای من ،می دونه که من فقط سعی دارم از چشم اون همه بنده هاشو ببینم ودوست داشته باشم.این همه حرف من!
خدایی که من می پرستم این قدر داناست ،که می دونه قبل از این که من بگم.خدایی که من دوستش دارم ،همون خدایی که به همه بنده هاش عشق می ورزه،و به ما هم توصیه می کنه با محبت با هم برخورد کنیم.
اگه خدا می گه گاهی برای محبت کردن حریم بذارید ،به نظر من مال زمین،به خاطر جسم،به خاطر ابلیس.
والا خدا محبت دوست داره.
حالا شما به من بگید من درست می گم یا اون آقا،اون که فکر می کنه  برداشت های بدش از حرف های من ،از طرز حرف زدن من با آقایونی که می آند این جا ،به ذهن  ودل من هم راه داره؟
اون که لحن منو مناسب نمی دونه،می گه اهل بیت سفارش کردن،این جوری حرف نزنین؟
البته من دیگه به وبلاگ ایشون نمی رم.اما می خوام بدونم نظر شماها چیه،تا به ایشون بگم بیاد ببینه همه آدم ها از چشم ایشون به دنیا نگاه نمی کنند.


 
 
چشمک در سینما پردیسان ملت
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥
 

دیشب بعد از مدت ها به بابام اصرار کردم که پاشیم بریم سینما،کلی گفتم بابا طرح ماه رمضان و من دلم می خوادنیشخند
شب برم سینما،سینما خوبه و........
بالاخره پدر گرام بنده که مدت زمان زیادی ،فکر کنم حدودا یک سال که سینما نیومده ،بعد از این که کلی گفت :سینما
چیه ؟و ایناقهر............قبول کرد بریم.
دیگه ساعت حدودا 9بود که ما از خونه بیرون رفتیم؛منم به بابام گفتم بریم سینما پردیسان ملت ،که خیلی باحال!قهقهه
ساعت 10 هم به اونجا رسیدیم.
خدایی به نظر من سینما پردیسان ملت ساختمانش خیلی قشنگ ،سینما آزادی فقط آخر تکنولوژی ولی پردیسان ملت
واقعا قشنگ!خوشمزه
خلاصه بعد از این که رسیدیم ،دیدیم که همه فیلم ها ساعت 10 شروع شده ،فقط یک فیلم مونده برای ساعت 10:30
و اون یکی هم ساعت 12
دیگه ما هم فیلم ساعت 10:30 گرفتیم ،فیلم چشمکچشمک
بنده هم کلی امیدوار بودم که حتما فیلم با حالی و اینا..........حداقل درجه یک نباشه ،خنده دار......خیال باطل
نمی دونید من فکر کنم سر دیدن این فیلم چند کیلویی کم کردماسترس
بس که از اول تا آخر فیلم شرمنده بودم وحرص می خوردمعصبانی
اگه بدونید چه فیلم مزخرفی بود ،اصلا باورتون نمی شه .گریه
تدوین افتضاح،قهروسط حرف یکیشون کات خورده بود ،اصلا آدم می گفت خدایا !این یارو تدوین گرش از کجا آوردن.یول
فیلم نامه اش مزخرف ،بی سر وتهسبز
آهنگاش نمی دونید چی بود ،آهنگ های ورزشی روش گذاشته بودن،از این آهنگ ها که شبکه 3برای بازی رالی ماشین می ذاره ،از اونانگران
از اول فیلم خودم فحش می دادم که چه غلطی کردم ،نگاه نکردم ببینم کدوم سینما فیلمش خوبه .ناراحت
گفتم دیگه عمرا بابای من پاشو بذاره تو سینما ،احتمالا 5سال بعد............منتظر
من نمی دونم این بازیگرا چطوری حاضر شدن تو چنین فیلمی بازی کنند،بنده خدا محمدرضا گلزار حالا اگه تو این
فیلم بازی می کرد صدتا نقد براش می نوشتند ،می گفتند بازی بلد نیست.متفکر
اگه اون یک ذره طنز رو نداشت که من دیگه واقعا دیوونه می شدم.کلافه
به مگان همش می گفتم آخر این فیلم باید قیافه منو شطرنجی کنند.
صحنه های بی سر وته،خلاصه به مگان گفتم اگه یک روز دیدی من این جوری فیلم نامه نوشتم باید نذاری من فیلمش
بسازم .کلافه
در آخر هم یک معذرت خواهی از بابا ومامان برای فیلم افتضاحی که بردمشون کردم.خجالت
فکر بردن بابا به سینما هم تا چند سال آینده از سرم بیرون کردم.افسوس
کاملا از قیافش مشهود بود کلی حالش بهم خورده.سبز
چون درسته که بابا و یا بیننده های دیگه شاید به صورت تخصصی متوجه ضعف های فیلم نشن ولی مسلما حس می کنند
یک دختره کنار ما نشسته بود که از وسط فیلم حوصله اش سر رفته بود ،بنده خدا یک جوری نشسته بود انگار الان دلش می خواد بلندشه بره.
فقط یک پسر بچه بود که از حرکات اکبر عبدی خیلی خوشش اومده بود با صدای بلند می خندید.
من همیشه فکر می کردم افتضاح ترین فیلمی که دیده بودم مسلخ عشق ؛اما این هم به همون افتضاحی بود.
انگار حدیث فولادوند و افسانه بایگان با هم مسابقه بازی کردن در افتضاح ترین فیلم های سینما رو گذاشتن!
راستی پوستر فیلم دو خواهر هم تو سینما بود،که عید فطر اکران می شه.مامانم با دیدنش گفت :باید بیایم سینما مثل این که.ابرو
منم این جوری بودم.نیشخند
مامانم خوب منو می شناسه ،می دونه من همه فیلم های گلزار باید تو سینما ببینم.
 تو سینما پردیسان ملت ،شما علاوه بر فیلم ،می تونید شوی لباس هم ببینید.


 
 
پایه های دوستی.......یک مرد با 5تا سوال!
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳
 

امروز من وشادی تا ساعت 2 کنار تئاتر شهر نشستیم و از هر دری سخن گفتیم.آخه من وشادی (یکی از سه تفنگدار)از اون بچه مثبت ها نیستیم که تا کلاس تموم می شه ،سرمون بندازیم و بریم خونمون مثل مژگان (اون یکی تفنگدار)

در مورد مژگان باید بگم،قربونش برم دنیا زیر رو بشه ،نظرش عوض نمی شه.وقتی مژگان بگه نه،یعنی نه ،یعنی هزار تا آسمون ریسمون ببافی .خودتم بکشی نظرش عوض نمی شه.

برای همین یک روز که با من وشادی اومد،ما دوتا حسابی ذوق زده شده بودیم.

هر چند اون روز من یک اشتباهی کردم یک آبمیوه خریدم که مخلوط آب زرشک وآلبالو بود که خیلی بد طمع بود وکلی حالم گرفته شد.اما مژگان موجب خوشحالی ما بود.

ولی به قول شادی مژگان همیشه کارش درسته،

مثلا برای گرفتن نام کاربری برای انتخاب واحد،تا ١١ شهریور وقت داشتیم بعد مژگان گفت دهم بریم ،ما دوتا گفتیم نه دیر!

خودمون هشتم رفتیم وبعد فهمیدیم باید شهریه رو بریزیم.بعد مژگان شهریه اش داد خواهرش ریخت فقط دهم رفت نام کاربریش گرفت ،اما ما دوتا یازدهم رفتیم کلی تو صف وایستادیم و اولشم که پدران گراممون که از ما زرنگ تر هستند ،خدایی ما به بابا هامون رفتیما،در کمال خونسردی بعد از سه روز که ما کلی تاکید کرده بودیم هنوز شهریه رو نریخته بودند این بود که من وشادی تا ساعت ٩:٣٠ منتظر اون ها بودیم.

این که به قول شادی مژگان کارش درسته!!!

امروز همین طور که نشسته بودیم ،شادی به من یک پیرمردی نشون داد که یک شاخه درخت که به ۴تا شاخه می رسید وسر هر کدومشون سیب وگل مصنوعی زده بود نشون داد وگفت زی زی چقدر اون بامزه است.

بعد از نیم ساعت،پیرمرد اومد طرف ما و گفت ۵تا سوال ازتون می پرسم و بهتون یک روسری می دم.

من که همین تعجب تعجب طور مونده بودم ،با عقل جور در نمی اومد .برای همین ازش پرسیدم :چه نفعی به حال شما داره؟

اونم گفت:من می خوام مردم بدونند،دانا بشند از جهل در بیاند.

شادی هم تو این وسط گیر داده بود که ما بلد نیستیم ،پیرمرد هم گیر داده بود به شادی که چرا بلد نیستی .

بعد هم بهش گفت مگه ندیدی قرار وزیر زن داشته باشیم.فکر می کنی اون از دل مادرش اون جوری اومده .

خلاصه که کلی توضیح داد.

شادی هم تو تمام مدت این جوری بودنیشخند

به قول خودش فکش در اومد بس که لبخند زد .

منم دلم زدم به دریا گفتم یک سوال بپرس .

اونم گفت تو چه زمینه ای ؟

منم گفتی هنری

اما سوالش اصلا به هنر ربطی نداشت.در آخرم به قول شادی فقط می خواست خودش حرف بزنه.

راستی نظر شادی وعکس پیرمرد رو می تونید این جا ببینید.

راستی امشب مولودیه تولد امام حسن ع بود.باز هم همتون دعا کردم.

امام حسن عزیزم تولدت مبارک!!!!!!!!!!!!!!!!




 
 
عطر با بوی چمن!
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳
 

چمن‌زنی برای رفع استرس

سیدنی: دانشمندان استرالیایی در تحقیقات خود دریافتند که چمن‌زنی و بوی علف‌های تازه کوتاه شده می‌تواند استرس را کاهش دهد. به گفته آنها چمن‌های تازه هرس شده دارای ماده شیمیایی معطری است که اثرات مفیدی بر روحیه افراد دارد و موجب از بین رفتن استرس می‌‌شود.

با توجه به این خاصیت چمن‌های تازه هرس شده، دانشمندان درصدد تهیه عطری با همین اسانس هستند  که با نام تجاری اسانس آرامش روانه بازار خواهد شد. این در حالی است که این رایحه می‌تواند از پیامد‌های استرس بر مغز جلوگیری کرده و به نوعی از آن محافظت کند. از سوی دیگر برخی از دانشمندان بر این عقیده‌اند که این رایحه می‌تواند در تحریک مثبت مغز هم موثر باشد.

گفتنی است بیشترین بویی که از چمن‌ها به مشام می‌رسد به نوک چمن های تازه هرس شده مربوط می‌شود و دقیقا از این منطقه نمونه‌گیری‌های متعددی انجام شده است تا عطر تولید شده کاملا بوی چمن تازه هرس شده را تداعی کند.

منبع :روزنامه همشهری

ضمیمه!:به نظر من خیلی خبر شیرین وجالبی بود،فکر کنید آدم از در بیاد بعد بوی چمن بده.

وای من عاشق بوی خاک خیس شده هستم،نمی شه عطر اونم درست کنند.


 
 
قرار...
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳
 


گاهی یادمون می ره برای چی زنده ایم؟!
 چرا هر روزهزاران هزار بار نفس می کشیم ؟!
چرا هستیم ؟!
چرا قلبمان هزاران بار در روز می تپد؟!

گاهی یادمان می رود دیگران ارزش این همه غم را ندارند
 گاهی یادمان می رود جسممان هدیه ایست از طرف معبودمان که به ما سالم داده شده تا سالم پس گرفته شود ،
گاهی یادمان می رود باید برای خودمان زندگی کنیم برای رویاهایمان اهدافمان و ارزوهایمان.
گاهی باید رفت تا به هدف رسید
 گاهی باید راه های دگر را تجربه کرد تا خودمان را بیابیم
گاهی باید گریست تا دگر بار خندید
 گاهی باید متفاوت بود یادمان می رود
گاهی یادمان می رود اینده بزرگترین گنج ماست و دستانمان و پاهیمان چشمهایمان شش حواس مان و خدایمان و عقل وقلبمان بهترین دوستانمان هستند.

گاهی یادمان می رود که اگر دیگران مارا درک نمی کنند کسی پیدا خواهد شد روزی که ما را درک می کند
گاهی یادمان می رود که او هست هست تا به او توکل کنیم
گاهی فراموش می کنیم چیزهای خوب و شاد زیادی هستند که انتظار مارا می کشند هدایای زیادی در انتظارمان است
 گاهی فراموش می کنیم که ببخشیم به خاطر خودمان به خاطر دلمان
 گاهی یادمان می رود که که هیچ چیز در دنیا قابل پیش بینی نیست
 گاهی یادمان می رود در بهشت با خدا قرار داریم باید بدویم که با دست پر سر قرار بریم .

نویسنده:خالق رویاها

اینو چند سال پیش نوشتم،دلم خواست بزارمش.


 
 
دوتا دیوونه !
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٢
 

امروز من یک هنزسفیری تازه خریدم برای گوشیم،بعد من و مگان رفتیم تو آسانسور داشتیم امتحان می کردیم،

بعد مگان هی می گفت چرا نمی رسیم؟

یک دفعه نگاه کردیم دیدیم اصلا دکمه آسانسور نزدیم.

 


 
 
شهر گنبدهای طلایی ،گلدسته ها،انگشتر ها و آب شور!
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠
 

سلام بچه های گل وبلبل .

خوبین؟

جاتون خالی توی یک سفر یک شب رفتیم قم وبر گشتیم.همتون دعا کردم،اونایی که اسم خودشون یا وبلاگشون یادم بود که گفتم اما آخرش دیدم بعضی ها شاید یادم رفته باشه برای همین گفتم تمام مخاطبین وبلاگم!

خلاصه هم تو جمکران و هم تو حرم حضرت معصومه ع دعاتون کردم.

تو حرم یک مراسم ختم قرآن بود،باشکوه!فرشته

این قدر دلم می خواست عکس بگیرم،ولی نشد .باید می دید.

شب هم خونه خاله جان،یک پنجره داشت روبه رو مسجد جمکران،خیلی قشنگ بود!خیال باطل

جمکران که رفتیم اصلا برای خودم دعا نکردم،آخه دفعه پیش کلی خجالت کشیدم پیش امام زمان برای این که همش برای خودم ودیگران دعا کردم.

این دفعه به جبرانش فقط برای خود امام زمان و دیگران دعا کردم.

بعد هم خالم مراسم افطاری داشت ،کلی کمک کردم و دوبله ثواب بردم.نیشخنداینو گفتم که بهتون بگم یکی دیگه از راه های ساده بهشت رفتن ،این که تا می تونید توی این ماه رمضون به روزه دارها کمک کنید.

این جوری دوبله ثواب می برید.

اینایی که من بهتون می گم،میان بُر های بهشت ها!جدی بگیرید.خنده

یک چیز جالبه دیگه،خالم استاد دانشگاه،بعد مهمون هاش همشون یا استاد بودند یا خانم آقای استاد بودنقهقهه،خیلی با حال بود بین این همه استاد بودن من تا حالا این همه استاد یک جا ندیده بودم ،همش سعی می کردم تصور کنم هر کدومشون سر کلاساشون چطورین.

من فقط با یکی از این استاد ها آشنا شدم ،اون هم استاد کتاب داری بود و واقعا دید منو به این رشته عوض کرد.

من همیشه فکر می کردم کتاب داری خیلی رشته بد و مزخرفیه ،اما با توضیحاتی که اون خانم داد ،متوجه شدم متاسفانه این هم ،مثل خیلی چیز های دیگه تو ایران جا نیفتاده.

ببخشید سرتون درد آوردم.

ضمیمه 1:راستی خالم بهم گفت ما همیشه از بچه ها می پرسیم،دکتر بودن خوبه یا خانم آقای دکتر بودن؟

قهقهه


 
 
انسان های خود خواه یا به نوعی خودشیفته!
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
 

بعضی آدم ها نمی تونند بیشتر از نوک بینیشون رو ببینند.البته پیش می آد که گاهی من هم چه به شوخی چه جدی ،دچار این بیماری واگیر دار بشم اما خب من همیشه به سرعت به خودم یادآوری می کنم.

این جور آدم ها ،البته خیلی هم خودشون فهیم وعقل کل می دونند وبقیه رو بی عقل ،بی منطق ،اصلا حالیشون نیست و خلاصه کلام دیگران آدم حساب نمی کنند.

مثلا نمونه های تاریخی ،رژیم صهیونیست که جز نژاد خودشون نژادی رو قبول نداره.

ایرانی های نژاد پرست که جز آریایی ،نژاد دیگه ای رو قبول ندارند.

ناپلئون،هیتلر و همین طور نژاد پرست های آمریکایی که سیاه پوست ها رو قبول ندارند.

این مقدمش بود.

قضیه از این جا شروع می شه که خداوند وقتی زمین خلق کرد وخواست به این بنده آزادی بده.

براش حق انتخاب گذاشت.

خب خداوند کلی رنگ خلق کرد.

کلی غذا،

کلی زمین با آب وهوای مختلف،

کلی اسم،

کلی گل و گیاه و حیوان،

کلی پیامبر،

کلی ماه ،روز ،سال ،ساعت برای متولد شدن.

کلی اخلاق

کلی شخصیت

وحتی اجازه داد انسان ها خودشون این کلی ها رو افزایش بدهند

مثلا کلی زبان درست کنند.

خلاصه از هر چیزی کلی خلق کرد که همه آزاد باشند و خودشون انتخاب کنند.


اما متاسفانه عده ای از کثیری از انسان ها هنوز نوفهمن.

جدی می گم.

اون ها دائم فکر می کنند،هر کاری خودشون می کنند درسته،هر رنگی که اون ها دوست دارن قشنگه،سلیقشون،اخلاقشون،افکارشون حرف نداره.

و اون ها کاری ندارن جز این که دائم آدم هایی رو که باهاشون فرق دارند رو مسخره کنند.

یک روز خواهرم اومد بهم گفت :استادمون گفته اگه دیدین یکی یک پیرهن با گل های درشت نارنجی پوشیده نباید مسخره اش کنید ،چون اون یک انسان وسلیقه اش اون بوده،

اگه قرار بود همه مثل شما فکر کنند که همه باید عین هم لباس می پوشیدن.

واقعا برام عجیب که یک عده چرا نمی فهمن؟

به نظر من ما باید به نظرات هم به سلیقه های متفاوت هم احترام بذاریم.

قبول نداریم،نداشته باشیم .اما باید یادمون باشه ما باید به همدیگه احترام بذاریم،چون ما داریم تو جامعه مدنی زندگی می کنیم.

که همه با هم برابریم،وبه یک اندازه اجازه ابراز عقیده،احساس و.......داریم.

من تو این وبلاگ یک مطلب نوشتم راجع به جومونگ ،یک عده اومدن گفتن اه اه ،تو هم؟

یک جوری انگار قتل وجنایت کردم از جومونگ خوشم می آد.یکی رفت تو وبلاگش به کره ای های بنده خدا هر چی دلش خواست گفت.

این جا راجع به گلزار نوشتم ،یکی اومده نوشته این همه آدم احمق یک جا ندیدم.

می دونید بحث من گلزار یا جومونگ نیست.

بحث من احترام به نظرات و عقاید همدیگه است.مثلا دوست من شادی ،من می دونم که خیلی وقت ها با من هم عقیده نیست ،حتی نظر مخالفشم می گه اما مودبانه ،محترمانه.

این اصلا بد نیست که ما عقاید متضاد و متفاوت خودمون بگیم،اما خوبه که به هم به نظرات هم احترام بذاریم.

اصلا بحث من فقط طرفداران گلزار نبود.جالبه که بدونید من اصلا خودم با بحث وبلاگ زدن برای یک شخصیت بازیگر یا حالا خواننده ،مخالفم و به نظرم کار بیهوده ای .

و به همین دلیل اون لیست وبلاگ های طرفدار گلزار منو متعجب کرد،در کمال تعجب دیدم که کاری که من درست نمی دونم،چقدر جالب که عده ی زیادی درست می دونند و چقدر براش زحمت می کشند.

و همین برای من قشنگ بود.من به اون ها احترام می ذارم ،حالا من وبلاگ طرفداران بازیگر ها یا شخصیت های دیگرو نگشتم .

عده ای از ما لباس پوشیدن دیگران مسخره می کنیم.خریدشون و سلیقشون.

این اصلا کار صحیحی نیست.

ما حتی توی شخصیت های معروف هم کلی تنوع داریم،این قدر زیاد هستند که هرکسی می تونه عده ی زیادی رو دوست داشته باشه.

در هر صورت امیدوارم ما سعی کنیم به هم دیگه بیش از گذشته احترام بذاریم.



 
 
روز وبلاگ
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
 

مراسم روز وبلاگ

با نام خدا

پرشین بلاگ سومین مراسم روز وبلاگ را برگزار می کند :

هم نشینی با وبلاگ نویسان به مناسبت روز وبلاگ در تالار شهریاران جوان واقع در خیابان استاد نجات اللهی ، خیابان ورشو  ، به صرف افطاری ، از ساعت ١٨ الی ٢٠ روز دوشنبه نهم شهریور ماه .

در این مراسم وبلاگ نویسان از تجربیات وبلاگ نویسی صحبت و بهترین وبلاگهایی که خوانده اند معرفی می کنند .

شما می توانید برای ثبت نام در این مراسم در بخش نظرات کامنت خصوصی بگذارید چنانچه علاقمند به صحبت کردن در خصوص موضوعات مطرح شده باشید در هنگام ثبت نام شماره تماس خود را حتما قید فرمایید .

                                                                                           باتشکر

نویسنده : اقلیما پولادزاده

منبع :http://blogday2009.persianblog.ir/

ضمیمه:این جا کامنت نذارید،برید تو وبلاگ خودش کامنت بذارید.

اگه رفتین جای منم خالی کنید.


 
 
من می دونم مشکلم چیه،اما نمی تونم حلش کنم.
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸
 

همون طور که گفتم خداوند به من مشکل وبلاگم فهموند.در واقع از چند روز پیش که ویندوز کامپیوترم رو عوض کردم ،شروع شد.

من فهمیدم که وقتی از برنامه وُرد از مجموعه آفیس مطالب کپی می کنم ،کلی عدد عجیب می آد اول نوشته هام وبعد فهمیدم که با این که نوشته هارو پاک می کنم وبلاگم بالا نمی آد.

نمی دونم چطوری این مشکل حل کنم.


 
 
لیستی از وبلاگ های طرفدار محمدرضا گلزار
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٦
 

سلام من امروز بعد از این که شنیدم آقا گلزار دستگیر کردن ،داشتم تو نت می گشتم تا بفهمم صحت داره یا نه؟!
که به وبلاگ های زیادی رفتم و خیلی برام جالب بود .
قبلا تو سایت سینمای ما خونده بودم که یک سری از هنرمندان تو نت کلی طرفدار دارند اما دقت نکرده بودم ،
کافی شما هم فقط به لیست زیر نگاه کنید و ببینید که فقط چند تا وبلاگ موضوع اصلیشون محمدرضا گلزار،
البته بعضی هاشون دیگه کار نمی کنند اما وبلاگشون پاک نکردند.

لیست وبلاگ های طرفدار محمدرضا گلزار

باشگاه مردانه سوپراستار هنرمندان (ساره ملک خانی)

خواهران همیشگی محمدرضا گلزار (آویسا شمس)

خواهران واقعی محمدرضا گلزار (منیژه رحمانی و ماورای عشق و نسترن صمیمی)

گروپ اختصاصی محمدرضا گلزار
گروپ رسمی تک ستاره سینمای ایران (الهه)

G O L Z A R I H A A - هواداران رضا گلزار  (بنیامین)

هواداران دو آتیشه محمدرضا گلزار (غزاله)

هواداران داش رضای عزیز (حامد)

دوستداران محمدرضا گلزار (سمیرا نجفی)
وبلاگی برای هواداران محمدرضا گلزار (الناز)

شیفتگان گلزار (شیطونک)

عاشقان و حامیان گلزار

طرفداران محمدرضا گلزار (ساناز)

Welcome to official Group of Golzar

گلزار,شاهزاده ی پارسی (آویسا)

گلزار همه وجودم (معصومه)

عکس های رضا گلزار (هنگامه)

نظر یادت نره ***........ †† سلام دوست عزیزم به وبلاگ سوپراستار سینمای ایران خوش آمدی ***†† لطفا  (عاطفه)

وبلاگی برای سوپراستار ایران  (ناشناس)

سلام آقای گلزار(Hi Mr. Golzar) (آزاده)

 گلزار من (آویسا شمس)

 justmohamadrezagolzar (سپیده)

گلزار+عشق (مینا)

 گلزار= پاک ترین عشق دنیا (حدیث وشفق)

 مهشادگلزارخواهران همیشگی گلزار (مهشاد گلزار)

×دیار گلزاری ها×

 آقای اول سینما (زهرا)

 گلزار سلطان سینما (ماهرخ)

سوپر استار (بهاره)

سوپرستار سینما (سارا)

 محمد رضا گلزار (پژواک)

 محمد رضا گلزار (آیلین وفائزه)

محمدرضا گلزار (فائزه باقری)

محمدرضا گلزار(بردیا تاجبخش)

محمدرضا گلزار !  (مهشاد گلزار)

محمدرضا گلزار عزیز (سحر،سایه کیانفر)

رضا گلزار (امیلی)

گلزار  (مقدسه)

من که با دیدن این همه وبلاگ ،این همه آدم که همه عشقشون سوپراستارشون ،یعنی دارند
زحمت می کشند و وقت می ذارند فقط به خاطر بازیگر مورد علاقشون خیلی تعجب کردم.
امیدوارم محمدرضا قدر این طرفدارایی که خالصانه طرفداریش می کنند بدونه و براشون
ارزش قائل باشه.
چون اگه این ها نبودند محمدرضا گلزار ،محمدرضا گلزار نمی شد.البته مسلما طرفدارانی
هم هستند که وبلاگ ندارند ،یعنی کسانی که به این وبلاگ ها سر می زنند یا این که کلا در
نت نمی آند.
من فکر نمی کنم هیچ بازیگر ایرانی ،اینقدر طرفدارای پروپاقرص داشته باشه.
منظورم از پروپاقرص این که ،در هر شرایطی بازیگر مورد علاقشون حمایت می کنند.
اگه من اسم وبلاگی جا انداختم بهم بگید اضافه کنم.


 
 
مرسی!
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٦
 

وای خدا جونم،خیلی متشکرم،تو همیشه خیلی به من لطف داری بیشتر ازچیزی که من لایقشم.

اصلا نمی تونم جلو اشکام بگیرم.

هیچ کسی مثل تو نمی تونست به من بگه مشکل وبلاگم چیه.



 
 
وای خدا جونم!
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٥
 

تو فوق العاده ای ،می دونستم ماه رمضون ها جواب آدم تند می دی ،ولی نه دیگه این قدر تند.

حالا فهمیدم مشکل چیه.

دستت درد نکنه.خیلی خیلی دوستت دارم.

جاده از تعمیر در اومد،به لطف خداوند در کمتر از یک ثانیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 
 
جاده در دست تعمیر است .برای اطلاع بیشتر به خداوند مراجعه فرمایید.
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٥
 

خدای عزیزم ،به من می گن جاده رنگین کمانم بستن،می شه بازش کنی ؟

قربونت برم من داشتم می اومدم ،بهشت !

نکنه دیگه نمی خوای بهشت راهم بدی؟

این روز ها بد جوری درگیرم ،آدم گاهی یکی رو برای گناهی منع می کنه که یادش می ره قبلا خودشم اون گناه کرده،نه؟

ریحانه همیشه می گفت همه نویسنده ها می گن ،یکی به ما می گه چی بنویسیم.

اون موقع ها بهش می خندیدم.

اما حالا نمی خندم،بیشتر متعجبم که چرا نفهمیدم ،هیچ کی نویسنده نیست ،تو نویسنده ای ،چون تو هستی که داستان ها رو به نویسنده ها الهام می کنی،نه؟

این روز ها بد جوری مچت می گیرم،خدا جونم،نه؟

مثل قضیه پرتغال .

حالا بهم بگو تونستم ذهنت خوب بخونم،خوب بفهممت ؟تونستم؟

من کاری ندارم جز این که از صبح گیر بدم به رازهات تا شب ،که شاید بعضی موقع ها دری به تخته بخوره و من راز هات کشف کنم.

البته حواسم هست ،زیر میزی کمکم می کنی.

راستی خدا جون،این روز ها رو زمین خدا زیاد شده،شاید باورت نشه اما به صورت آشکار و پنهانی ،عده زیادی خدایی می کنند.

شغل جدید،شایدم مد جدید.

نه ،حالا که فکر می کنم زیادم جدید نیست .البته می گن زمان برای ما طولانی ،اصلا زمان مال آدم هاست نه مال خدا.

نمی دونم پوآرو یا شرلوک هولمز یا اون خانم ،اسمش یادم نیست می تونستن بفهمن چرا یک هواشناس می آد تو تلویزیون و می گه ما امسال پیش بینی خشک سالی کردیم ،اونم با عکس های ماهواره ای قوی ،اون وقت نمی دونیم این ابرها از کجا اومد؟

خدایا تو همیشه می تونی ،آدم ها رو سوپرایز کنی.

ولی من دلم می خواد یک روزی بتونم سوپرایزت کنم.

چقدر بد که تو همه چی می دونی ،اونوقت من چطوری سوپرایزت کنم؟

ولی خدا جونم ،دمت گرم،سوپرایزات خیلی حال می ده.مثلا اون روز که روزه بودم ،اومدم دیدم یکهو آسانسور خود به خود اومد پایین(مامان می گه یکی فرستادتش ،منم گفتم خدا همیشه ماموریتاشو به اون هایی که بال دارن نمی ده،گاهی به اون هایی که دوتا پا دارن می ده)خیلی حال کردم.

امروز دیدم یکی گله کرد،نعمتی دید ،گفت چرا خدا از این ها به ما نمی ده؟

آخی ،خدا جونم چقدر ما بد جنسیم ،تو هر چقدرم که بدی بازهم می خوایم.

یک حدیث خوندم،نوشته بود به روزگار دشنام ندهید ،روزگار همان خداست.

دلم برات کباب شد،سوخت.

در آخر دوستت دارم خیلی زیاد حتی اگه منو نخوای.

ببخشید خدا جونم ،سرت درد آوردم.چقدر خوبه که تو همیشه هستی و همیشه گوش شنوا داری وهمیشه به طریق خودت جواب می دی.

راستی خدا جون یادت نره ،به مشکل وبلاگم رسیدگی کنی .

بی زحمت مامورش بال دار باشه ،این پا دارا که کمکی نکردن.

راستی به یکی گفتم دعا خوندم ،کامپیوتر ویروسیم درست شد،خندید.

ناراحت نشو،اون نمی دونست خدایی که من می پرستم همون خدایی که ابراهیم از آتش نجات داد،دریا رو برای موسی شکافت،برای محمدش ماه به دونیم کرد وبرای من تو روز بحرانی که به کامپیوتر م احتیاج داشتم ،ویروساش پاک کرد.

من نمی دونم چرا مردم از استجابت چنین دعایی تعجب می کنند؟

خدای عزیزم ،من باور دارم که تو خدای توانا ودانایی هستی.

از طرف در زی زی جوجو

آدرس:کهکشان راه شیری ،منظومه شمسی ،کره زمین،قاره آسیا،ایران،تهران،خ ک.دست چپ طبقه 4 واحد16

برسد به دست خالق هستی

آدرس :انتهای جاده رنگین کمان،بهشت،بالاتر از طبقه هفتم بهشت(فردوس)..........(بقیه آدرس می تونید از محمدرسول الله بپرسید،اون طرف ها رو ایشون خیلی خوب بلدند.)

 


 
 
چی بگم؟
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٥
 

وای وای چقدر بعضی آدم ها..............

بگم چی اند؟

فکر کنید یک کفش صورتی داشته باشید،که شب بندازینش تو ماشین لباس شویی ،قشنگ صبح تمییز بپوشید بیرون برید ،

بعد یک آدم ،بگم چی آخه؟

آدامس جویده اش بندازه وسط پیاده رو و بره ،

اونوقت بچسبه به کفشتون ،گند بزنه به تمام کفش آدم،

من که فقط دعا کردم یک بار سرش بیاد تا بفهمه !


 
 
یکی به من کمک کنه!
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
 

همه به من می گن وبلاگت باز نمی شه؟

برای اولین بار دیروز من فقط یک دونه بازدید داشتم؟

اول نوشته هام یک عالم نوشته های عجیب می آد ،یکی به من بگه من باید چیکار کنم؟

چرا این طوری شده؟



 
 
ترانه علی دوستی ..........................دیگه دوست نداره
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
 

ترانه علی دوستی متاثرم کرد ،خیلی وقت بود به وبلاگش سر نزده بودم.
وقتی رفتم دیدم نوشته "اعترافات ترانه"
اعترافات بدی بود،اول خواستم بگم خب چرا اسمت نوشتی ،بعد دیدم تقصیر اون نیست
اونم آزاد همین طور که خیلی ها اسمشون تو وبلاگشون نوشتن،
چرا یک عده همیشه می خوان آزادی دیگران بگیرند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من هیچ وقت تو وبلاگ ترانه نظر ندادم،چون نه می خواستم جز چابلوسای دور برش باشم که همین طور بی خودی ستایش می کردن نه جز منتقدین وحشتناکش که راه به راه الکی نقدش می کردن .
جایی که تعادل نداشت جای من نبود.
اما حیف شد که ترانه قسمت نظراتش بست.
حیف شد....................................
وبلاگی که قسمت نظر دهی نداشته باشه ،یک جوری ،انگار که آدم توش نمی تونه نفس بکشه.
این حرف ترانه که تا حالا نشده بدون گریه نظرات بخونم،غمگینم کرد
اول فکر کردم چقدر خوبه این قدر وبلاگش بیننده داره اما بعد دیدم زیادم عالی نیست.
اما چقدر متاسفم برای همه آدم هایی که حتی تو دنیای مجازی هم از آزار واذیت دیگران دست بر نمی دارن.
چقدر آدم های حقیر هستند این جور آدم ها.
شاید ترانه هم باید عین بهاره رهنما از اول قسمت نظرات وبلاگش می بست.
 ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راستی نمی دونم این مجله ها چرا جدیدا با مصطفی زمانی سر لج افتادن براش تیتر های مسخره می زنند.
یک بار که دیدم نوشته اند،از قول زمانی :"می خواهم ازدواج کنم"
حالا انگار خیلی مهم که ازدواج کنه
الانم که دیدم رو یک مجله نوشته از قول مصطفی زمانی:"همه آرزوهایم را دست یافتنی می بینم"
اصلا من نمی دونم چه ربطی داره،آدم با بازیگر شدن فقط حس می کنه‌آرزوهاش دست یافتنیه؟


 
 
لذت خود بودن!
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
 

تو کلاس فیلم نامه نویسی گفتن طرح هر فیلمی دوست دارین بنویسین،هر کی یک فیلم انتخاب کرد،وقتی خواستم انجامش بدم مجله های فیلم نگار رو به روم بود،اینترنتم نگاه کردم،اما آخرش به خودم گفتم اگه قرار فیلم نامه نویس باشم باید خودم باشم.
نوشتم و رفتم سر کلاس ،یکی از بچه ها که بغل دستم نشسته بود ،طرحش داد بخونم وقتی خوندم سریع یاد کتاب 100فیلم برتر افتادم عین اون نوشته بود ،بعد هر چی بیشتر خوندم بیشتر مطمئن شدم خودش ننوشته.
خلاصه استاد اومد ،وقتی خوندم ازهم ایراد گرفت ،و وقتی اون خوند کلی خوشش اومد .
وقتی از پله ها پایین می اومدم با خودم فکر کردم شاید بعد نباشه آدم گاهی تقلب کنه.
جلسه بعد استاد یک خط داستان گفت،وبعد گفت طرحش کنید بیارید.
مال من شد نصف برگه A4،مال اون شد یک صفحه دو رو A4.
من خوندم استاد بهم گفت خیلی عالی بود.
اون خوند و همه کلی ایراد گرفتند.
وقتی از پله ها اومدم پایین،خوشحال بودم و به این نتیجه رسیدم خوبه که آدم هیچ وقت تقلب نکنه چون وقتی برای تقلب تشویقت کنند لذت نمی بری.


 
 
ماه رمضان مبارک
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
 

ماه رمضون اومد،مثل هر سال

چقدر خوبه،کاش همه ماه های سال ماه رمضون بود

کاش همه سال دعاهای آدم نگفته استجابت می شد

اما شایدم اونوقت خدا تبدیل می شد به عابر بانک یا چراغ جادو


 
 
وزنه ها ی قاتل
نویسنده : زی زی جوجو - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
 

بعضی موقع ها فکر می کنم دوتا وزنه سنگین به پاهام بستن ،که نمی ذاره حرمت کنم و اون موقع ها ست که بدجوری در جا می زنم و بعدش که دیگه سنگینیش داره عذابم می ده،به تب تاب می افتم کی بود که وزنه ها رو بست؟چرا بست؟
اصلا معلوم نیست ،مشکل کجاست ،درد که معلوم ،دوا هم که معلوم پس این وزنه های لعنتی چی اند؟
آنتونی رابینز تو کتاب موفقیت نا محدود در 20 روز ،اسمش گذاشته یخ زدگی،اون می گه یخ زدگی یعنی فعالیت نکردن،یعنی بدانید که لازم است کاری را انجام دهید اما آن را شروع نکنید ویا ادامه اش ندهید.یخ کردن همان قاتل موذی انسان هاست.
اینا رو آنتونی می گه اما این آنتونی نمی دونه کشتن این قاتل چقدر سخته!!!!!!!!!!!!!!!!